#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_200

خستگي لباس رو پوسيدم و مامان هم مثل همه مامانهاي ديگه شروع كرد به اسفند دود كردن

بعد از نهار كه نتونستم چيز زيادي بخورم به اتاقم پناه بردم و روي تختم دراز كشيدم . فكر نرميان و چهره ي عصبيش يه لحظه ولم نميكرد ...

واقعا الناز رو دوست داشت؟ ... توي اين مدت كم چطور بهش علاقه مند شده بود؟ ... مگه ميشه؟

صداي زنگ موبايلم من رو از فكر كشيد بيرون ... اما ديدن اسم باربد موج بيشتري از نگراني رو به دلم سرازير كرد ... اگه نريمان بخواد توي عروسي

مشكلي ايجاد كنه چي؟ ... از اون هيچ كاري بعيد نيست

سرم رو تكون شديدي دادم و سعي كردم افكار منفي رو دور بريزم ... انقدر مسائل مهمتر براي فكر كردن داشتم كه اين يكي رو فعلا بايد فراموش ميكردم

تلفن رو وصل كردم و گذاشتم روي گوشم

-جانم؟

صداي خسته اش دلم رو ريش كرد

-جونت سلامت بانو ... خوبي؟ ... چه خبر؟

لبخندي روي لبم نشست ... چقدر خوبه كه باربد هست ... بهم حس امنيت ميده ... ارامش رو به وجودم تزريق ميكنه ... مگه دوست داشتن چيزي غير از

اينه؟

با خودم فكر كردم كه توي اولين فرصت بايد درمورد نريمان با باربد حرف بزنم

-خوبم ... خبري جز خستگي نيست

خنديد: خسته نباشي خانوم ... لباست رو گرفتي؟

-آره ... گرفتم

با شيطنت گفت: ميشه بيام ببينمش؟

با جديتي ساختگي گفتم: نه ... نميشه ... چند روز صبر كني ميبينيش

خنديد و گفت: منم لباسم رو گرفتم ... عمرا هم نميذارم ببينيش

خنديدم ... اون هم خنديد و گفت: خيلي خسته شدي ... نه؟

گفتم: تو بيشتر ... نه؟

با مهربوني جواب داد: ارزشش رو داره ... چند روز ديگه با هم همخونه ميشيم ... خيلي خوشحالم

مكثي كرد و ادامه داد: تو ديگه فقط استراحت كن ... هيچ كار غير ضروري انجام نده ... نميخوام توي بهترين روز زندگيم خسته ببينمت

romangram.com | @romangraam