#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_201
باشه اي گفتم و اون با گفتن ميبوسمت ازم خدا حافظي كرد. گوشي رو گذاشتم روي پا تختي و چشمهام رو بستم ... واقعا به يه خواب طولاني احتياج داشتم
دو روز قبل از مراسم مامان با اشك و اه و گريه و زاري لوازمم رو جمع كرد و فرستاد خونه ي باربد ... البته الان ديگه خونه ي ما بود
هرچقدر مهرداد سعي كرد روحيه مامان رو عوض كنه موفق نشد ...
من هم كاري از دستم برنميومد جز اينكه بشينم و همپاي مامان گريه كنم ... دلم واقعا گرفته بود ... به خاطر اينكه داشتم ازشون دور ميشدم ... يه حس
غريبي داشتم ... يه جور حس تنهايي
مهشيد هم توي اون چند روز براي كمك ميومد ... صبح ميومد و شب برميگشت خونه ... و من واقعا بابت همراهيش ازش ممنون بودم
روز عروسي از هميشه آرومتر بودم و اين خيلي براي خودم عجيب بود ... صبح زود بيدار شدم و رفتم حموم ... بدنم رو لوسيون زدم و موهام رو سشوار
كشيدم ...
لوازمي كه نياز داشتم رو برداشتم و همراه جعبه ي لباس و كفشها و كيفم كنار گذاشتم تا باربد بذاره توي ماشين.
حدود ساعت يازده صبح باربد من و ليلا و مهشيد رو رسون آرايشگاه.
كار آرايش مهشيد و ليلا دو سه ساعتي طول كشيد كه البته توسط شاگردها انجام شد و خود آرايشگر هم مشغول كار روي صورت من شد.
مهشيد و ليلا بعد از تموم شدن كارشون لباس پوشيدن و با مهرداد راهي سالن شدن .
بعد از تموم شدن كارآرايشگر يكي از شاگردهاش كمكم كرد تا لباسم رو بپوشم ... خودش كه خيلي از كارش تعريف ميكرد .
البته از حق نگذريم كارش حرف نداشت ...
آرايشم خيلي قشنگ و خيلي هم نامحسوس بود ... انگار نه انگار كه مدتها زير دست يه آرايشگر ماهر بودم ... اين رو خيلي دوست داشتم ... دلم نميخواست
انقدر آرايشم ناجور باشه كه حتي بابا و مامانم نشناسنم
با تموم شدن كارم آرايشگر شماره ي باربد رو گرفت و ازش خواست كه بياد دنبالم.
حدود نيم ساعتي معطل شدم تا باربد به همراه گروه فيلمبرداري رسيد ... اول فيلمبردار وارد شد و ازم خواست تا يه سري ژست براي عكس و فيلم بگيرم
romangram.com | @romangraam