#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_198

ليلا هم با لبخند گفت: همچنين ... در ضمن ... بهتون تبريك ميگم

نريمان برگشت به حالت قبل و خيلي خشك گفت: ممنونم خانوم

نگاهي از پنجره به بيرون انداختم ... خيابونها واقعا شلوغ بود و سرعت ماشين خيلي پايين ... يعني كي ميرسيم خونه؟

قلبم داشت از سينه ام ميزد بيرون ... احساس ميكردم دارم خفه ميشم ... نفسم بند اومده بود

اصلا به اين فكر نكردم كه الناز و نريمان كنار هم چيكار ميكنن ... يا اينكه ... هيچي ...

به هيچي فكر نميكردم جز اينكه زودتر از اون ماشين لعنتي پياده بشم. نريمان كولر ماشين رو روشن كرد و دريچه اش رو برگردوند سمت ما.

سعي ميكردم نگاهم رو بدوزم به بيرون و حد الامكان باهاش چشم تو چشم و هم صحبت نشم

الناز بدون اينكه توجهي به تغيير حالت نريمان داشته باشه با شوق و ذوق گفت: نريمان ... يه عروسي افتاديم ... چند روز ديگه عروسي ماراله ...

به لحظه نكشيد كه ماشين ترمز شديدي كرد و همگي به شدت به جلو متمايل شديم ... صداي جيغ الناز گوشم رو به شدت آزار داد

در حالي كه از اين شوك ناگهاني قلبم براي يه لحظه ايستاده بود برگشتم سر جام و در حالي كه به شدت نفس نفس ميزدم نگاهم از توي آيينه با نگاه عصبي

نريمان تلاقي كرد

با دستش محكم روي فرمون كوبيد و گفت: اه ... لعنت به اين شلوغي و ترافيك

الناز كه معلوم بود خيلي شوكه شده گفت: عزيزم ... يه كم آرومتر ... نزديك بود با سر از شيشه ي جلو بزنم بيرون

نريمان پوفي كشيد و گفت: معذرت ميخوام ... چراغ ترمز ماشين جلو رو نديدم

جعبه ي لباس رو روي پام جا به جا كردم كه صداي عصبي نريمان باعث شد توجهم بهش جلب بشه

-پس بايد آماده بشيم براي عروسي ... درسته؟

بعد با لحن خاصي اضافه كرد : البته اگه قصد داشته باشيد ما رو هم دعوت كنيد

لبخند نيم بندي براي حفظ ظاهر زدم و گفتم: اين چه حرفيه؟ ... حتما ... حضورتون من و باربد رو خوشحال ميكنه

چند لحظه اي از توي آيينه بهم زل زد و بعد با يه پوزخند سري تكون داد .

الناز برگشت سمتم و گفت: من منتظرم كارتت رو برام بفرستي ها ... يادت نره

سرم رو تكون دادم و گفتم: نگران نباش ... فراموش نميكنم

ليلا كه خستگي از سر و روش ميباريد تمام مدت ساكت بود . الناز با طمانينه آدرس خونه ي ما رو داد و نريمان با همون پوزخند روي لبش آدرس رو

دنبال ميكرد

romangram.com | @romangraam