#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_197
بي توجه بهش برگشتم و براي تاكسي ديگه اي دست بلند كردم كه با صداي الناز ذهنم شروع كرد به حلاجي كردن ... برگشتم سمتش
ليلا نفس راحتي كشيد و گفت: سلام ... تويي الناز؟ ... فكر كردم ميخواد مزاحمت ايجاد كنه
منم سلام كردم و لبخندي به روي الناز پاشيدم.
با دست اشاره اي به مرسدس كرد و گفت: ماشين نامزدمه ... داريم ميريم خونه ... به هم نزديكيم ... اگه ميريد خونه بيايد برسونيمتون
ليلا با تعجب گفت: كي نامزد كردي الناز؟ ... چه بي خبر؟
الناز لبخندي زد و گفت: تازه چند روزه ... ميخواستم براي مراسم دعوتتون كنم اما به خاطر فوت يكي از اقوام يه كم عقب افتاد
رو كردم بهش و گفتم: تبريك ميگم ... اميدوارم خوشبخت باشيد
الناز تشكري كرد و با اشاره به جعبه ي توي دستم گفت: مزون بودين؟ ...
و بعد با شيطنت ادامه داد: خبريه؟
تا خواستم حرفي بزنم ليلا پيشدستي كرد و با بي حوصلگي گفت: چند روز ديگه عروسي ماراله
هر دو با تعجب برگشتيم سمت ليلا ... الناز خنديد و گفت: اي ناقلا ... پس تو هم پريدي
بعد هم با دست اشاره كرد سمت ماشين و گفت: بيايد بريم بچه ها ... اين موقع اينجا تاكسي خالي پيدا نميشه
ليلا كه حسابي خسته بود از خدا خواسته راه افتاد سمت ماشين.
دستش رو كشيدم و با لبخند رو به الناز گفتم: نه الناز جون ... ما مزاحم شما نميشيم
الناز اخم با نمكي كرد و گفت: از كي تا حالا انقدر تعارفي شديد؟ ... دانشگاه كه تموم شد شما هم دوستيتون رو فراموش كردين ها
ليلا با اخم دستم رو كشيد و برد سمت ماشين ... انگار خستگي و گرما عقلش رو زايل كرده بود
الناز در عقب رو باز كرد . من و ليلا نشستيم و الناز هم جلو نشست.
رو كرد به راننده و گفت: ايشون نامزدم هستن ... نريمان
بعد هم با دست به ما اشاره كرد و گفت: دوستاي خوبم مارال و ليلا
راننده برگشت عقب و با يه چهره ي جدي زل زد به من و گفت: خوشبختم خانوما
با ديدنش قلبم براي يه لحظه ايستاد ... باورم نميشد ... اين كه ... نريمان بود؟ ... همون نريمان كه ... واي ... نه ... اينجا چيكار ميكرد؟
چهره اش به حدي عصبي بود كه براي يه لحظه ترسيدم ... بدون هيچ حرفي سرم رو تكون دادم ...
romangram.com | @romangraam