#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_196
توي اين مدت رفته بودم خونه ي باربد و يه نگاهي بهش انداخته بودم ... خونه فقط يه تميز كاري نياز داشت
لوازمي رو كه به دردم ميخورد نگه داشتم و از باربد خواستم از شر بقيه اش خلاص بشه...
بابا هم به يكي از نمايشگاه هاي معتبر مبل و سرويس خواب سفارش وسايل چوبي خونه رو داده بود ... قول داده بودن كه ظرف پونزده روز همه چيز آماده
باشه.
مامان هم درگير خريد لوازم برقي و خورده ريزهاي جهيزيه بود ...
بعد از خالي كردن آپارتمان ، باربد چند تا كارگر آورد و خونه رو حسابي برق انداختن . منم هر كدوم از لوازم رو كه ميخريدم مستقيم ميبردم اونجا و
ميچيدمشون ...
مبلمان و سرويس خواب و بقيه لوازم چوبي هم كه آماده شد توي خونه چيده شدن و من فرصت كردم كم و كسري ها و خورده ريزهاي مورد نياز رو ليست
برداري كنم و براي خريدشون اقدام كنم.
يك هفته به تاريخ عروسي باقي مونده بود كه لباسم هم آماده شد ... البته با كلي هزينه ي اضافه كه مجبور شدم براي زود دوختنش پرداخت كنم.
توي تمام اين يك ماه ليلا مثل يه خواهر كنارم بود و تنهام نذاشت و اونموقع بود كه فهميدم داشتن يه خواهر چقدر ميتونه ارزشمند باشه.
روزي كه براي گرفتن لباس رفتيم ماشينم خراب بود ... صبح هر چقدر استارت زدم روشن نشد ... نميدونم چه مرگش بود ...
به اصرار ليلا يه تاكسي دربست گرفتيم تا دم مزون ... حدود يك ساعتي توي مزون معطل بودم تا كارهاي نهايي رو انجام بدن و لباسم رو تحويل بگيرم ...
واقعا قشنگ شده بود و خيلي خيلي تميز دوخته شده بود.
لباس رو گرفتم و از مزون خارج شديم ...
بقيه كارها تقريبا انجام شده بود ... در هر صورت امروز با اين جعبه ي بزرگ و بدون ماشين جاي ديگه اي نميتونستيم بريم
سر خيابون به انتظار تاكسي ايستاديم تا بريم خونه ... ساعت حدود يازده بود و خيابونها به شدت شلوغ ... تاكسي خالي هم كه اصلا پيدا نميشد.
چند لحظه اي با غر غر كنار خيابون ايستاديم و ليلا مدام سعي ميكرد منو آروم كنه ...
ميگفت بد عادت شدم ... ميگفت بيشتر مردم شهر اينجوري رفت و آمد ميكنن ... من زيادي حساسم ...
در حالي كه به نطق ليلا گوش ميكردم و از گرما كلافه بودم دستي براي تاكسي بلند كردم و گفتم : دربست
نگه نداشت ... زير لب لعنتي گفتم و چشمم رو دوختم به خيابون
ديگه واقعا داشتم كفري ميشدم كه يه مرسدس سفيد رنگ چند متري جلوتر زد رو ترمز . به خاطر ناگهاني بودن ترمز توجهمون به اون سمت جلب شد .
نگاهي بهش انداختم ... به خاطر دودي بودن شيشه هاش نتونستم داخلش رو ببينم.
romangram.com | @romangraam