#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_195
سكوت شد ... هم از طرف من و هم از طرف باربد ...
از اين حرفش واقعا جا خوردم ... هيچي نتونستم بگم ... از نظر ديگران ترس من مسخره بود ... اما ... هرچي كه بود ... منو فلج كرده بود.
بعد از چند لحظه سكوت باربد بود كه به حرف اومد . با ترديد گفت: مارال؟
هيچي نگفتم ... من مني كرد و گفت: مارال ... هنوز اونجايي؟
چوابي ندادم. نفسش رو داد بيرون و گفت: مارال جان ... من ... منظوري نداشتم ... از دهنم پريد
چشمهام رو بستم و سرم رو تكيه دادم به بالش. راستش دركش ميكردم ... شايد حرفم واقعا غير منطقي بود
با كلافگي گفت: يه چيزي بگو خوب ... مارال ... معذرت ميخوام ... تو راست ميگي ... بايد ازت ميپرسيدم ... فكر نميكردم ناراحت بشي ...
مكثي كرد و بعد با هيجان بيشتري ادامه داد: قول ميدم خودم همه كارها رو انجام بدم ... تو فقط به فكر لباس و آرايشگاه باش
تو دلم لبخندي زدم . به كجا فكر كرده بود ... انگار اون از من بيشتر شوق و ذوق لباس داشت ...
لحن ملتمسش رو كه ديدم به آرومي گفتم: باشه ... از فردا ميرم دنبالش
نفس راحتي كشيد و گفت: قصدم ناراحت كردنت نبود مارال ... ميدوني كه ... مگه نه؟
منم نفس عميق كشيدم و گفتم: آره ... ولي بالاخره كار خودتو كردي
با شيطنت گفت: شك داشتي؟
لبخندي زدم و به اين فكر كردم كه نبايد به ترسهام بال و پر بدم ... شايد به قول مهرداد بعدا بهشون بخندم
بعد از گفتن شب بخير از هم خداحافظي كرديم .
گوشيم رو گذاشتم روي پا تختي و با فكر به مدل لباس عروسي كه ميخوام سفارش بدم خوابيدم
از بعد از ظهر روز بعد با ليلا دنبال مزون و آرايشگاه در به در خيابونها بوديم ... شب هم خسته و كوفته ميرسيديم خونه و روز بعد دوباره شروع
ميكرديم.
باربد هر وقت ميتونست همراهمون ميومد ... يه وقتهايي هم كه كار داشت مجبور ميشديم تنها بريم ... به هر حال همه تلاشش رو ميكرد كه من كمتر اذيت
بشم و من وقتي اين تلاشش رو ميديدم چقدر ازش ممنون ميشدم.
romangram.com | @romangraam