#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_193
اگه عاشق شوهرت باشي ميدوني كجا بهت احتياج داره ... كجا كم آورده ... و كجا نياز داره كه بهش اعتماد كني ... بهش تكيه كني ... چيزي كه بايد بدوني
اينه مارال ... مسئوليت زندگي يعني اين
نگاهي بهش انداختم ... لبخندي تحويلم داد و گفت: بعدا به اين ترست ميخندي ... ميدوني؟
لبخند كمرنگي زدم و گفتم: شايد ... اميدوارم كه اينجوري باشه
نگاهي به ساعت انداخت و گفت: من ديگه برم مهشيد رو برسونم ... الانه كه داد باباش دربياد ...
خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت: اگه كاري داشتي حتما بهم بگو ... رو كمكم حساب كن
لبخندي زدم و سرم رو تكون دادم.
مهرداد مهشيد رو صدا كرد و ازش خواست براي رفتن آماده بشه ... من و مامان هم بدرقه شون كرديم
بعد از رفتن مهرداد با كمك مامان خونه رو تميز كرديم ... آشپزخونه رو مرتب كردم و بعد هم به اتاقم پناه بردم ...
بالاخره امشب تموم شد ...
حس ترس اجازه نميداد از اين خوشي لذت ببرم ... از مال باربد شدن ... از تموم شدن دوريهامون ...
نگاهي به صفحه ي گوشيم انداختم ... چهار تا ميس كال داشتم و يه پيام
پيام باربد رو باز كردم . نوشته بود هروقت تونستي باهام تماس بگير
همين؟ ...
البته ... حق داشت ... با اون چهره اي كه من توي خواستگاري داشتم بايد هم اينجوري كفري ميشد.
ولي ... واقعا دست خودم نبود ...
شوكه بودم از اينكه هيچ هماهنگي با من نكرده بود ... بدون اينكه نظر من رو بخواد يا اينكه بپرسه اصلا آمادگيش رو دارم همچين تاريخي رو گذاشتن ...
بابا رو توي عمل انجام شده قرار دادن و همينطور من رو
روي تخت دراز كشيدم و با كلافگي شماره اش رو گرفتم ... بوق دوم كه خورد صداي عصبيش توي گوشم پيچيد
-معلومه كجايي؟
-سلام
نفسش رو با كلافگي فوت كرد بيرون و بعد از يه مكث كوتاه گفت: سلام
romangram.com | @romangraam