#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_192
با شنيدن اين تاريخ تو دلم خالي شد ... رو كردم به باربد و با چشمهام بهش فهموندم كه نميخوام انقدر عجله اي همه چيز برگزار بشه.
بازم چشمهاش رو بست ... كلافه شده بودم ... .پوفي كشيدم و منتظر موندم تا توضيحش رو براي اين همه عجله بشنوم.
مامان و مهشيد در حال جمع كردن ظرفهاي ميوه و استكانهاي چايي از روي ميز بودن. بابا هم رفته بود توي اتاقش تا به كارهاش برسه ...
حس ميكردم بعد از رفتن مهمونها يه كم گرفته بود ...
كلافه و عصبي روي كاناپه نشسته بودم ... همه چيز خيلي زود اتفاق افتاده بود ... خيلي سريع ...
براي مهريه هزار و يك سكه در نظر گرفتن و من ترجيح دادم توي تصميم گيري در اين يه مورد هيچ دخالتي نكنم.
قرار بر اين بود كه بعد از ازدواج توي آپارتمان سيصد متري باربد زندگي كنيم ...همون آپارتماني كه توي طبقه ي چهارم ساختمون عمو اسفندياري بود.
با اين يكي هم مخالفتي نكردم
يعني اصلا مخالفتي نداشتم ... آپارتمان بزرگ و شيكي بود و براي شروع يه زندگي دو نفره كاملا ايده آل
همه ترسم از تاريخ عروسي بود ... خيلي زود بود ... خيلي زود
دستم رو گرفتم جلوي صورتم و نگاهي به انگشتر پر زرق و برقي كه توش نشسته بود انداختم ... همين امشب مينا خانم دستم كرد ...
به خاطر نزديك بودن تاريخ عروسي دو تا خانواده توافق كردن كه نيازي به گرفتن مراسم نامزدي نيست ... براي همين حلقه ي نامزدي همين امشب بهم
داده شد.
اين حلقه يه جوري دلم رو گرم ميكرد ... اما اون تاريخ كذايي بدجوري نگرانم كرده بود...
توي فكر بودم كه مهرداد كنارم نشست و با لودگي زير گوشم گفت: آقا داماد خيلي عجله داشتن ها ... نه؟
نگاهي به صورت خندونش انداختم و با كلافگي گفتم: آره گمونم ... منم از همين نگرانم
مهرداد اخم ظريفي كرد و گفت: نگران چي هستي؟ ... از خداتم باشه ... مياد ميبرتت از شرت راحت ميشيم
با بي حوصلگي سري تكون دادم و گفتم: من ... نميدونم هنوز آمادگيش رو دارم يا نه ... يعني ... نميدونم بلدم يه زندگي رو بچرخونم يا نه ...
مهرداد وسط حرفم پريد و با جديت گفت: اولا قرار نيست تو بچرخوني ... شما ميچرخونيد ... دوما ... اين نگراني براي همه هست ... اگه همديگه رو
بشناسيد ... انتخاب درست رو انجام داده باشيد ... بقيه اش حله ...
مكثي كرد تا تاثير حرفاشو توي صورتم ببينه . بعد هم ادامه داد: مسئوليت زندگي بيشترش بر پايه ي مهر و محبته ... نه پخت و پز و تميزكاري دختر خوب
romangram.com | @romangraam