#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_191
مهرداد پيشدستي كرد و گفت: نترس خواهر گلم ... اگه لو لو بود نميذاريم بخورتت
همه خنديدن ...
رو كردم به مهرداد كه ميرفت سمت آيفون و گفتم: كاش از خودت موقع خواستگاري رفتن فيلم ميگرفتم كه انقدر زبونت دراز نباشه
مهرداد با گفتن بفرماييد در رو باز كرد.
بابا و مامان و مهرداد و پشت سرشون هم من و مهشيد جلوي در خبردار ايستاديم تا مهمانان عزيز وارد بشن.
بيشتر از هر چيزي دلم ميخواست باربد رو ببينم ... دوست داشتم بدونم چه شكلي شده ... يعني اون هم همچين حسي نسبت به من داشت؟
اول از همه عمو اسفندياري با لبخند وارد شد و با همه احوالپرسي كرد ... دستم رو با مهر فشرد و لبخندي به روم پاشيد ... از لبخندش گرم شدم
اين يعني همه چيز رو به راهه
بعد هم مينا خانوم با خطاب من به عنوان عروسش آب پاكي رو ريخت روي دست همه و خيال من و باربد رو راحت كرد
باربد كه اومد داخل نفسم حبس شد ...
درسته كه هميشه خوش پوش و شيك بود اما اينبار من به يه چشم ديگه بهش نگاه ميكردم.
اون هم با ديدنم لبخندي زد و دسته گل رو سپرد دستم و روي يه كاناپه ي تك نفره نشست.
بابا و مامان و مهرداد هم نشستن و من و مهشيد راهي آشپزخونه شديم تا براي دسته گل يه گلدون پيدا كنيم.
خدا رو شكر مسئوليت پذيرايي اون شب رو مهشيد به عهده گرفت و من رو از خم وراست شدن نجات شد.
هرچند كه اگه اون هم همچين كاري نميكرد من عمرا پذيرايي نميكردم.
روي مبل كنار مهرداد نشستم و مهشيد چايي رو تعارف كرد و سمت ديگه ي مهرداد نشست.
زير نگاه هاي گاه و بيگاه باربد واقعا معذب بودم ... كاش يه امشب رو مراعات ميكرد ... انگار اصلا براش مهم نبود ديگران چه فكري ميكنن.
بعد از كلي صحبت در مورد كار بالاخره با تاكيد مينا خانوم رفتن سر اصل مطلب.
نگاهي به باربد انداختم كه خيلي آروم و ريلكس تكيه داده بود و با لبخند به حرفاي بقيه گوش ميداد . حرصم از اين همه خونسرديش دراومده بود.
چشمش كه بهم افتاد چشم غره اي بهش رفتم .
لبخندي زد و با بستن چشمهاش بهم فهموند كه آروم باشم ...
بعد از كلي حرف زدن قرار عروسي رو كه به گفته ي مينا خانوم باربد اصرار داشت هرچه زودتر انجام بشه گذاشتن براي يك ماه بعد
romangram.com | @romangraam