#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_190
همونطور كه جلوي در ايستاده بود گفت: شب شد دختر ... مگه دفعه اولشونه تو رو ميبينن؟ ... چرا اينجوري ميكني؟
روي تخت نشستم و ناله كنان گفتم: فكرشم نميكردم يه موقع به اين روز بيوفتم ... گمونم دارم خودمو خفه ميكنم
نگاهي به صورت مامان كردم كه لبخندي رو لبش بود و گفتم: دست خودم نيست ... نميدونم چه مرگم شده
مامان اومد جلو و نشوندم روي صندلي ...
شروع كرد به حالت دادن موهام و با آرامش گفت: نگران نباش ... اين چيزا طبيعيه ... به خصوص اگه از قبل احساسي هم در كار باشه ... نگراني بيشتر
ميشه
مكثي كردو ادامه داد: خيالت راحت باشه ... هم نظر من مثبته ... هم بابات ... اونها هم كه اگه راضي نبودن نميومدن براي خواستگاري ...
باربد پسر خوبيه ... اگه اندازه ي مهرداد دوسش نداشته باشم كمتر هم ندارم
براي چند لحظه ساكت شد و باز ادامه داد: تو هم توكلت به خدا باشه ... ازش بخواه هرچي به صلاحته رو برات رقم بزنه ... اون خودش بهتر ميدونه چي
برات بهتره ... خودت رو بسپار به اون
حرفاي مامان دلم رو آروم كرد ... كار موهام كه تموم شد ديگه خبري از استرس قبل هم توي وجودم نبود ... ته دلم گرم شده بود ...
انگار به همين حرفها احتياج داشتم ...
مادرها هميشه ميدونن چه جوري بچه هاشون رو آروم كنن ... حرفاشون مثل لالايي ميمونه
آرايشم رو يه مقدار تغيير دادم و لباسم رو كه يه بلوز بلند بود پوشيدم ...
تا روي رونم ميومد ... يه رنگ سبز خيلي خاص و قشنگ داشت و مدلش واقعا به دل مينشست ... يه جين روشن هم انتخاب كردم و شالم رو روي سرم
مرتب كردم ... يه مقدار از موهام رو ريختم بيرون و توي آيينه نگاهي به خودم انداختم ... خوب شدم ... نيازي به اون همه وسواس نبود
نميدونم چم بود ... خجالت ميكشيدم جلوي بابا ظاهر بشم ... براي همين تا اومدن مهرداد توي اتاقم موندم ...
مهرداد كه اومد ديگه نتونستم خودم رو قايم كنم ... انقدر سر و صدا ميكرد و سر به سرم ميذاشت كه به كل استرس رو فراموش كردم .
به درخواست خودم مهشيد رو هم همراهش اورده بود ... خوب بود كه يكي هم سن و سال خودم اونجا باشه
باربد اس ام اس داد و گفت كه دارن راه ميوفتن ... آب دهنم رو قورت دادم كه دوباره فرستاد: نگراني؟
نوشتم: آره ... استرس دارم ...
جواب داد: نگران نباش ... همه چيز درست ميشه
روي مبل نشسته بودم و مثل بقيه منتظر مهمونها بودم كه صداي زنگ باعث شد از جام بپرم ... نگاه خندون همه چرخيد سمت من
romangram.com | @romangraam