#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_189


چند لحظه اي طول كشيد تا بفهمم چي شنيدم ... مثل برق گرفته ها از جام پريدم ... با تعجب نگاهي به مامان كردم و گفتم: مامان؟

نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد و گفت: فكر نكن من نميفهمم ... به روت نميارم ... مادرتم مثلا ... فكر كردي نفهميدم دليل رفتاراي اين دوماهت چي بود؟

يا اينكه حالا چرا انقدر سرخوشي؟

چشمهام رو تنگ كردم و گفتم: انقدر تابلو بودم؟

مامان در حالي كه سعي ميكرد خنده اش رو پشت چهره ي جديش پنهون كنه گفت: مينا خانوم زنگ زد ... براي فردا شب قرار خواستگاري گذاشتن

يه دفعه تمام تنم گر گرفت ... چرا انقدر زود؟

نگاه سرگردونم رو انداختم روي صورت مامان و گفتم: مامان جان ... يه اهني ... اوهوني ... مقدمه چيني ... يهو كه همچين خبري به آدم نميدن كه ... چرا

انقدر زود؟

مامان اخم ظريفي كرد و گفت: همچين هم زود نيست ... بعد از شيش هفت ماه

از شنيدن اين حرف مامان وا رفتم ... البته يه كم هم خجالت كشيدم

چرا بچه ها فكر ميكنيم پدرو مادرها اين چيزا رو نميفهمن؟

مامان سري تكون داد و از اتاق رفت بيرون و من توي تكاپوي اولين خواستگاري كه دلم رو لرزونده بود موندم





از شنيدن اين حرف مامان وا رفتم ... البته يه كم هم خجالت كشيدم

چرا بچه ها فكر ميكنيم پدرو مادرها اين چيزا رو نميفهمن؟

مامان سري تكون داد و از اتاق رفت بيرون و من توي تكاپوي اولين خواستگاري كه دلم رو لرزونده بود موندم

تمام بعد از ظهر رو توي خيابونها دنبال يه لباس مناسب براي فردا شب بودم ... حس ميكردم پاهام تاول زده ...

ليلا مدام تو گوشم غر ميزد ...حق داشت ... اون هم خسته شده بود ...

ساعت دوازده و نيم شب بود كه خسته و كوفته رسيدم خونه ...

بدون اينكه فرصت كنم لباسم رو به مامان نشون بدم روي تختم ولو شدم و با همون لباسها خوابم برد.

روز بعد از صبح تو استرس دست و پا زدم ... چندين بار موهام رو درست كردم ... آرايش كردم و دوباره پاك كردم تا بالاخره داد مامان دراومد ...


romangram.com | @romangraam