#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_188
نداريم ... نگران چي هستي؟
حرفاش چيزي از استرسم كم نكرد ... درد من اين نبود ... درد من خودم بودم كه تا اسم ازدواج ميومد يه جوري ميشدم.
نوشتم: تو مطمئني ميخواي ازدواج كني؟
چند دقيقه طول كشيد تا جواب داد : منظورت چيه؟ ... تو مطمئن نيستي؟
انگار بهش برخورده بود. يعني دچار سوء تفاهم شده؟ سريع نوشتم: نه ... منظورم اين نيست ... به نظر يه كم ترسناك مياد
جواب داد: حق داري ... همه وقتي وارد يه مرحله ي جديد از زندگي ميشن ميترسن ... اما تو چرا؟ ... وقتي كنار مني نبايد از هيچي بترسي
شكلك لبخند براش فرستادم و گوشيم رو گذاشتم كنار بالشم. واقعا حس ميكردم كنار اون نبايد از هيچي بترسم
توي فكر باربد بودم كه خوابم برد.
هوا تقريبا تاريك بود كه با سر و صداي مامان از خواب بيدار شدم. همه حاظر و آماده بودن براي بيرون رفتن
انگار دقيقه ي نود يادشون افتاده بود كه مارالي هم هست ...
با عجله بيدار شدم و آبي به سر و صورتم زدم ... ارايش كردم و لباس پوشيدم.
پايين كه اومدم همه جلوي در منتظرم بودن ... نگاهي به باريد هميشه خوش تيپ انداختم ... ابروهاش رو برام بالا انداخت و از در رفت بيرون
قراربود فردا بعد از ظهر برگرديم و اين آخرين شبي بود كه اينجا بوديم ... پس ازش حسابي استفاده كرديم و تا حدود 3 صبح بيرون بوديم.
*************************************
هنوز خستگي اين مسير طولاني تو تنم بود... از ديروز كه برگشته بوديم يا مدام تو تخت بودم يا روي كاناپه چرت ميزدم.
مامان و بابا هم بهتر از من نبودن اما به هر زحمتي بود خودشون رو سرپا نگه ميداشتن.
اين مسافرت خيلي خسته مون كرده بود ... اما عوضش يه خاطره ي خيلي خوب برام گذاشته بود.
برگشتن باربد...
اين موضوع باعث ميشد كيش براي من يه جورايي خاطره سازتر از هرجاي ديگه اي باشه
توي تختم دراز كشيده بودم كه مامان اومد تو ... با كلافگي نگاهي بهم كرد و گفت: پاشو ديگه دختر ... افسردگي گرفتم انقدر درازكش ديدمت
پتو رو از روم كنار زد و غرو لند كنان گفت: پس فردا ميخوام شوهرت بدم ... آبروي منو ميبري تو كه
romangram.com | @romangraam