#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_187


همين كه از عادي بودن عكس العمل مامان و بابا مطمئن شدم مثل يه گناهكار نگاهي به مينا خانوم انداختم. داشت با لبخند به ما نگاه ميكرد.

عمو امجد و عمو اسفندياري هم همراه بابا تخته بازي ميكردن.

باربد با خيال راحت و لبخند زنان به جمعشون اضافه شد و من هم بعد از شستن دستهام مشغول كمك به مامان و رعنا جون شدم.

طفلك رعنا جون از وقتي كه اومده بوديم مدام در حال پذيرايي بود. مثلا اومده بود تعطيلات

نهار رو خورديم و بعد از شسته شدن ظرفها كه زحمتش رو من تقبل كردم رفتيم به اتاقهامون تا استراحت كنيم. اين موقع روز هوا گرم بود و نميشد بيرون

رفت.

شالم رو روي كاناپه انداختم و روي تخت ولو شدم ... گوشيم رو از توي كيفم كشيدم بيرون و نگاهي به صفحه اش انداختم.

چند تا تماس از ليلا داشتم ... بايد توي اولين فرصت باهاش تماس ميگرفتم... چند روزي ميشد كه خبري ازش نداشتم ... حتي از اومدن باربد هم بي اطلاع

بود.

اس ام اسي كه روي صفحه ي گوشيم بود رو باز كردم ... ديدن اسم باربد يه حس خوبي بهم ميداد ... بعد از حدود دو ماه كه اسمش رو روي صفحه ي

گوشيم نديده بودم باعث ميشد باور كنم كه پيشمه

-بيداري؟

سريع تايپ كردم : بله آقاي آرامش ... بيدارم ... خواب مال شماست كه انقدر ريلكسي

چند لحظه بعد جواب داد.

يه شكلك خنده گذاشته بود و در ادامه نوشته بود: نگران هيچي نباش ... به همين زوديا اين استرسها تموم ميشه ... مال من ميشي

از جمله ي آخرش يه گرماي عجيب توي دلم جوونه زد ... مال اون بودن ... مال باربد بودن ... حس خوبي بود

تو فكر بودم كه دوباره پيام اومد ... لبخندي زدم ... چه بي طاقت

رفتي گل بچيني؟ ...

خنده ام گرفت ... نوشتم : هنوز مونده تا بله رو از من بگيري ... عجول نباش ... كفشهاي آهنيت رو پات كن

خيلي زود جواب داد. بازش كردم . شكلك خشمگين

خنده ام عميق تر شد. نوشتم : استرس دارم باربد ... اگه همه چيز اون جور كه ما ميخوايم پيش نره چي؟

چند لحظه بعد جواب داد: چرا پيش نره؟ ... ما همديگه رو ميشناسيم ... خانواده ها همديگه رو ميشناسن ... در يه سطحيم ... اختلاف فرهنگ و عقيده


romangram.com | @romangraam