#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_186
در سمت من رو باز كرد و پياده شدم ... تمام تنم از استرس ميلرزيد ... خانواده ي بسته اي نداشتم ... بيشتر نگران قضاوت پدر و مادر باربد بودم
باربد نگاه مطمئني بهم كرد و دستم رو گرفت تو دستش ... آروم گفت: خانواده ي من همه چيزو ميدونن ... نگران اونها نباش ... البته ممكنه تا حالا خانواده ي
تو هم خبردار شده باشن
با شنيدن اين حرف قلبم به تپش افتاد ... با ترديد به باربد نگاه كردم كه گفت: ديشب كه اونجوري اومدم انگار فهميده بودن ... سوال پيچم كردن ... منم انكار
نكردم
واي خدا ... چقدر خونسرد بود ... چطوري ميتونست انقدر آروم باشه؟
گفتم: چجوري فهميدن باربد؟ ... چجوري انقدر آرومي؟
لبخندي زد و گفت: ديشب مامان منو موقع بيرون اومدن از اتاقت غافلگير كرد ...
دستم رو گذاشتم روي دهنم و با چشمهاي از حدقه بيرون زده بهش نگاه كردم . برعكس من با خنسردي كامل خنديد و گفت: اول عصباني شد ... ولي وقتي
همه چيزو بهش گفتم آرومتر شد ... گفت بايد زودتر اقدام كنيم ...
دستم رو برداشتم و نفس عميقي كشيدم. رو كردم بهش و گفتم: خدايا ... آبرومون رفت ... باورم نميشه تو همچين وضعيتي گير افتادم ... حالا مينا خانوم در
مورد من چه فكري ميكنه؟
باربد خنديد و گفت: نگران حرف مادرشوهري
چشم غره اي بهش رفتم . خنديد و با اطمينان گفت: نگران نباش ... بهش گفتم خواب بودي ... فقط اومدم تو اتاقت كه رفع دلتنگي كنم
دستم رو كشيد و من رو برد سمت ويلا و گفت : بيا بابا ... چقدر استخاره ميكني ... تو از همه چيز بي خبري ... فهميدي؟ ... قرار امروز هم با مامان هماهنگه ... نگران نباش
با ترديد دنبالش راه افتادم . استرس داشت خفم ميكرد. همين كه پامون رو داخل گذاشتيم باربد با صداي بلند سلام كرد . همه سرها چرخيد سمت ما
با ترديد دنبالش راه افتادم . استرس داشت خفم ميكرد. همين كه پامون رو داخل گذاشتيم باربد با صداي بلند سلام كرد . همه سرها چرخيد سمت ما
مامان و بابا خيلي ريلكس جواب سلامم رو دادن
مامان همونطور كه سفره ي نهار رو ميچيد گفت: چقدر دير كرديد ... ديگه داشتيم تصميم ميگرفتيم بدون شما نهار بخوريم
romangram.com | @romangraam