#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_185
لبخندش كمرنگ شد ... موهام رو از تو صورتم كنار زد و با دلخوري گفت: منم كم نكشيدم بانو ... خورد شدم تو اين مدت ... يه شب خواب راحت نداشتم
مكثي كرد و ادامه داد: ميدونم اذيت شدي ... ولي قول ميدم جبران كنم ... ديگه نميذارم تنها بموني ...
لبخندي زد و گفت: به شرطي كه قول بدي بشي همون مارال سابق ... اين مارال سرد اذيتم ميكنه ... دلم ميخواد برگرديم به همون موقع ... قبل از رفتنم
خيالم راحت شده بود ... ته دلم يه دنيا اميد بود ... باربد قرار نبود برگرده ... ميخواست بمونه ... اونم به خاطر من ...
نفس عميقي كشيدم و سرم رو گذاشتم روي شونه اش ... حلقه ي دستش رو تنگ تر كرد و صورتش رو گذاشت روي موهام .
چقدر اين حس خوب بود ... حس بودنش ...
انگار همه دردهام رو فراموش كرده بودم ... همه دلخوريهام رو ... تنهايي هام رو ... همين كه الان بود و قراربدو از اين به بعد باشه اميد زندگي رو توي
رگهام به جريان مينداخت ... همين برام كافي بود ... ديگه چيزي نميخواستم.
بلند شديم و راه افتاديم سمت ويلا ... با رسيدن به خيابون كمي ازش فاصله گرفتم ... باربد با ديدن اين حركتم مدام سر به سرم ميذاشت و مسخره بازي در مياورد ...
اما من به فكر اين بودم كه كسي ما رو توي اون حالت نبينه ... به خصوص خانواده هامون ...
شايد ميتونستم به خانواده ي خودم توضيح بدم ... اما از بقيه خجالت ميكشيدم
به ويلا كه رسيديم باربد اجازه نداد وارد بشم ... اصرار كرد با ماشين بريم و يه دوري بزنيم ... منم قبول كردم ... دلم تنگ شده بود براي دو نفري بيرون رفتن
توي ماشين نشستم و كمربندم رو بستم ... انگار يه جون تازه تو وجود هردومون دميده بودن ...
باربد كنارم نشست و راه افتاد ... يه مدت تو بازار چرخيديم و يه مقدار خنزر پنزر خريديم ... بستني خورديم ... به چند تا پاساژ سر زديم و بعد از سه
چهار ساعت برگشتيم خونه
وقتي رسيديم به ويلا تازه ياد مامان و بابا افتادم ... اونها به كنار ... عمو اسفندياري و مينا خانوم اگه ما رو با هم ميديدن چه فكري ميكردن؟
با ديدن ماشينهاشون جلوي در خونه يه لحظه قلبم از كار ايستاد ... نه ... من گفته بودم ميرم ساحل ... مطمئنا فكر ميكردن دروغ گفتم
نگاه هراسونم رو انداختم روي باربد . ماشين رو خاموش كرد و نگاهي بهم كرد. قيافه ام رو كه ديد با لبخند گفت: چيه؟
نگاهي به خونه كردم و گفتم: الان بهشون چي بگيم؟ ... مثلا من رفتم ساحل ... لو ميريم كه
اخم ظريفي كرد و با خونسردي تمام گفت: پياده شو دختر ... به چه چيزايي فكر ميكني
با كلافگي گفتم: باربد ... حداقل بگو بهشون چي بگيم
باربد با آرامش پياده شد و گفت: حقيقت رو ...
romangram.com | @romangraam