#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_183


-داري خودتو داغون ميكني ... منو داغون ميكني ... دنبال چي ميگردي توي افكارت؟ ... چي ميخواي از جون روزهايي كه رفته؟

هه ... چقدر وقيح ... باورم نميشه اين آدم همون باربد سابقه

-من مارال خودمو ميخوام ... همون آدمي كه از نگاهش زندگي ميگرفتم

ديگه نتونستم تحمل كنم ... نتونستم آرامشم رو حفظ كنم ... تا وقتي حرفامو نميزدم آروم نميشدم ...

دندونهام رو روي هم فشار دادم و گفتم: اون مارال مرد ... كشتيش ... وقتي تو آرزوي يه تماس از تو بال بال ميزد مرد ... حالا اومدي ميگي مارالتو

ميخواي؟ ... هموني كه هيچي ازش باقي نذاشتي؟ ...

با بهت بهم نگاه كرد ... ساكت بود ... و من چقدر به اين سكوتش احتياج داشتم ... احتياج داشتم تا حرف بزنم ... و اون گوش بده ... گوش بده و دركم كنه

... بفهمه چي كشيدم

نفس عميقي كشيدم و ادامه دادم: درسته ... خورد شدم ... اولين حسي بودي كه توي دلم جوونه زد ... وابسطه بودم بهت ... اما خودمو جمع و جور كردم

... فهميدم ارزشش رو نداشتي ... هيچكس ارزشش رو نداره

به وضوح ميديدم چقدر از حرفام جا خورده ...

ضربه ي آخر رو زدم ... زل زدم تويچشمهاي اميدوارش و گفتم : يه بار زخم خوردم ... اما عاقل شدم ... آدم عاقل از يه سوراخ دوبار گزيده نميشه ...

هرگز ...

نگاهم رو ازش گرفتم و انداختم روي موجهاي كوچيك خليج ... چند لحظه سكوت بينمون برقرار شد

قبل از اينكه فرصت كنه چيزي بگه گفتم: برو ... اومدم كه آرامش پيدا كنم ... آرامشم رو به هم نزن ... دلم يه ذهن بي دغدغه ميخواد

منتظر شدم تا بره ... بره و اجازه بده از اين آرامش و سكوت لذت ببرم ... هرچند كه ميدونستم نميتونم ... اعصابم متشنج شده بود و ديگه به اين راحتي

آروم نميشد

انتظارم طولاني شد ... انگار قصد نداشت بره

نگاهش كردم كه بهم زل زده بود ... سرم رو تكون دادم و گفتم: منتظر چي هستي؟

لبخندي زد و گفت: منتظرم يه كم آروم بشي

چشمهام رو بستم و گفتم: انتظار بيخوديه ... حالم خوب نيست ... بهتره بري

دستش رو انداخت دور شونه ام و منو كشيد سمت خودش ...


romangram.com | @romangraam