#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_182

يادم اومد كه ديشب از ماشين پياده شده بود ... انقدر از ديدنش شوكه شده بودم كه به هيچ چيز ديگه اي توجه نكرده بودم.

به حواس جمعم آفريني گفتم و راه افتادم سمت ساحل ... هوا هنوز خنك بود ... چند نفري توي خيابون در حال رفت و آمد بودن

از بين خونه ها كه گذشتم ساحل رو ديدم ... زياد شلوغ نبود ...

چند نفري نشسته بودن ... يكي دو تا ماشين هم پارك شده بود ...

چند تا قايق كوچيك رو آب بودن كه ميشد لباس محلي سرنشينانش رو تشخيص داد ... احتمالا ماهيگير بودن.

نفس عميقي كشيدم و هواي تازه و خنك اول صبح رو فرستادم توي ريه هام

چه آرامشي داشت اينجا ... چقدر سبك زندگي آدمها با هم فرق ميكنه...

آروم آروم راه افتادم ... انعكاس نور خورشيد توي آب يه كم چشم رو اذيت ميكرد ... براي همين عقب تر رفتم و با حفظ فاصله از چند نفري كه اونجا

نشسته بودن منم نشستم و زل زدم به آدمها

به تكاپوشون براي زندگي ... تكاپوشون براي به دست آوردن آرامش ... درست مثل من ... مثل حال الان من

چند لحظه اي زل زدم به قايقهايي كه روي آب بودن و به سرنشينهاشون كه مشغول تور انداختن بودن ... تنها چيزي كه آرامش اونجا رو به هم ميزد صداي

قايقهاي موتوري بود كه از دور ميومد

محو تماشاي خليج بودم كه يكي كنارم نشست ... يه لحظه ترسيدم ... نگاهم رو چرخوندم روش ... بهم نگاه نميكرد ... اون هم زل زده بود به روبرو ...

خواستم يه عكس العملي نشون بدم ... عصباني بشم ... ناراحت بشم ... اما آروم بودم ...نميدونستم تاثير اون محيطه يا تاثير حضور خودش

انقدر بهش زل زدم تا بالاخره برگشت و به چشمهام نگاه كرد ...

-چقدر اينجا آرامش داره ...

بدون هيچ عكس العملي نگاهش كردم .

چي ميخواست اينجا؟ ... چرا حالا كه ديگه از حسم مطمئن نيستم برگشته ... چي رو ميخواد ثابت كنه؟ ... چرا نميذاره عصبانيتم فروكش كنه؟ ... وقتي

ميخواد برگرده اين كارهاش چه فايده اي داره؟ ... لابد ميخواد راضيم كنه باهاش برم

از اين فكر ناخودآگاه پوزخندي روي لبم نشست ... پوزخندي كه اون هم ديدش ...

نفسش رو فرستاد بيرون ... با كلافگي روش رو ازم برگردوند ... چند لحظه سكوت كرد.

دوباره به صورتم نگاه كرد و گفت: اينجوري نباش مارال ... عصبانيت از توي چشمهات ميزنه بيرون ... انقدر ازم ناراحتي؟

پوزخندم تكرار شد ... يعني نميدونست؟

romangram.com | @romangraam