#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_181
خواستم برگردم به اتاق اما فكر كردم بالاخره كه چي؟ ... قرار نيست باهاش روبرو بشم؟ ... تا آخر عمر كه نميتونم ازش فرار كنم
با اين فكر نفس عميقي كشيدم و راهي آشپزخونه شدم ... صداي صحبت عمو امجد ميومد كه داشت برنامه ي رفتن به بازار رو ميريخت ...
جلوي در آشپزخونه سلام كردم ... همه سرها به سمتم چرخيد ... جوابم رو دادن و رعنا جون با لبخند يه صندلي برام عقب كشيد.
بدون توجه به نگاه باربد روي صندلي نشستم و از رعنا جون تشكر كردم.
مامان ظرف پنير و كره رو جلوم گذاشت و منم مشغول تيكه كردن نون شدم ... بعد از چند لحظه باربد هم چشم از من گرفت و مشغول هم زدن چاييش شد
با اينكه اخر همه براي صبحانه رفته بودم قبل از بقيه بلند شدم ... خوردن صبحانه زير نگاه هاي دلخور باربد برام مثل عذاب اليم بود
در حال بالا رفتن از پله ها بودم كه مامان پشت سرم اومد و گفت: مارال ... برو اماده شو ... تا هوا گرم نشده بريم بازار
حوصله ي شلوغي بازار رو نداشتم . گفتم: من نميام مامان ... شما بريد ... من ميخوام برم ساحل
مامان اخم ظريفي كرد و گفت: تنهايي؟
لبخندي به روش زدم و گفتم : نگران نباشيد ... نزديك آب نميرم ... عقب وايميستم ... كار خطرناك هم نميكنم
مامان سري به نشونه ي تاييد تكون داد و برگشت به آشپزخونه . منم برگشتم به اتاق تا براي رفتن به ساحل آماده بشم
جلوي آيينه شالم رو روي سرم مرتب كردم ... يه مانتوي آبي روشن از توي كمد كشيدم بيرون و تنم كردم ... جنسش خيلي نازك نبود ... پس رنگ تيره ي
تيشرتم رو نشون نميداد
كلاه و عينكم رو برداشتم و از پله ها سرازير شدم.
عمو امجد با ديدنم كليدي از روي جا كليدي برداشت و گرفت سمتم و گفت: اين پيشت باشه ... ميدوني كه ... خانومها تا از بازار دل بكنن شب ميشه ... اگه
زودتر از ما برگشتي پشت در نموني
لبخندي به صورت مهربونش زدم و كليد رو ازش گرفتم و تشكر كردم. از همه خداحافظي كردم
همونطور كه با چشمهام دنبال باربد ميگشتم شروع كردم به پوشيدن كفشهام ... كارم تموم شد اما موفق نشدم ببينمش ...
تو دلم بي خيالي گفتم و از در ويلا زدم بيرون ... از حياط كه گذشتم ماشينش رو جلوي در ديدم
با تعجب نگاهي بهش انداختم ... با ماشين اومده بود؟ ... چرا؟
romangram.com | @romangraam