#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_180

اينكه تا اينجا چه جوري اومدم رو نميدونم ... اما يه چيزي منو ميترسوند ...

يه چيزي كه بهم ميگفت شايد ديگه هيچ وقت اون مارال سابق رو نبينم ... شايد عوض شده باشه ...

خم شد و سرش رو بين دستهاش گرفت و گفت: انگار ترسم بيخود نبود ...

دلم براش سوخت ... بيشتر از اون براي خودم ... اينا همه چيزايي بود كه منم تجربه كردم ... منم كشيدم ... به خاطر اون ... به خاطر لجبازي اون با خودش

بدون اينكه منتظر جوابي از طرف من باشه بلند شد و به آرومي از اتاق رفت بيرون

با رفتنش افكار به ذهنم هجوم آوردن ... روي تخت نشستم و سرم رو بين دستهام فشار دادم ... نگاهي به ساعت روي كنسول كردم ... سه و چهل دقيقه ي صبح بود.

بعد از شنيدن حرفاي باربد تا صبح نتونستم بخوابم ... تصور اينكه توي اتاق كناري خوابيده و من انقدر ازش دورم ديوونم ميكرد ... همه تلاشم رو كردم اما

حتي براي يه لحظه هم چشمهام روي هم نرفت

مدام فكرم درگير حرفاش بود و احساسي كه داشتم ... اون همه چيز رو گفت ... من چرا نگفتم؟ ... چرا نگفتم دلم براش پر ميكشه؟ ...

دلخور بودم ... عصباني بودم ... از اينكه ميدونستم تو تمام اين مدت اون ميتونست با من تماس بگيره ... اما با خودش و من لجبازي كرده بود ... و من دلم

براي شنيدن صداش پر ميكشيد ... اما هيچ شماره اي ازش نداشتم تا باهاش تماس بگيرم

كدوممون بيشتر حق داشتيم؟

كم كم اهالي خونه بيدار ميشدن ... صداي آروم صحبتشون رو ميشنيدم اما ترجيح دادم فعلا روي تختم دراز بكشم ... خسته و كلافه بودم

حدود ساعت 8 بود كه همه بيدار شده بودن و سر و صداشون نشون ميداد كه دارن صبحانه رو آماده ميكنن ...

حدس ميزدم باربد به خاطر خستگي راه و همينطور دير خوابيدن ديشب فعلا بيدار نميشه ...

بدنم به شدت كوفته بود ... حوله ام رو برداشتم و راهي حموم شدم ...

يه دوش آبگرم نسبتا طولاني گرفتم ... خيلي سرحالتر شدم ... حال روحيم زياد خوب نبود اما نبايد نشون ميدادم ... هيچكس نبايد ميفهميد

موهام رو خشك كردم و حالت دادم ... آرايش ملايمي كردم ...

با وسواس يه جين سورمه اي تنگ و يه تيشرت مشكي با طرح قرمز انتخاب كردم و پوشيدم ...

صندلهام رو پام كردم و رفتم پايين ...

انگار حضور باربد براي من انگيزه اي بود براي زندگي كردن ... هرچند كه الان خيلي از هم دور بوديم اما هنوز برام مهم بود كه چه جوري جلوش ظاهر ميشم

قبل از اينكه به آشپزخونه برسم صداي صبح بخير باربد سر جام ميخكوبم كرد ...

واي ... نه ... حالا چه جوري باهاش روبرو بشم؟

romangram.com | @romangraam