#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_179
ديوونه بودم كه دلمو به تو خوش كردم ... كه همه حرفات دروغ بود ... بازي بود ...
فاصله اي نداشتيم ... نزديكم بود ... خيلي نزديك ... و من چقدر دلم ميخواست منو توي بغلش بگيره ... دلتنگيهام رو بريزه دور ... بهم اطمينان بده كه ديگه
هيچ وقت قرار نيست تنهام بذاره ...
مثل يه بچه محتاج آغوشش بودم ... محتاج اينكه بدونم همه چيز مثل سابقه ... مثل قبل از رفتنش ...
براي مقابله با اين وسوسه يه قدم عقب گذاشتم ... فاصله ام رو باهاش بيشتر كردم و با دستپاچگي بهش نگاه كردم
با تعجب به حركتم نگاه كرد ...
نميدونم چه فكري با خودش كرد ... اما بعد از چند لحظه يه پوزخند روي لبش نشست
نگاهم كرد و گفت: چيه؟ ... ازم ميترسي ...
مكثي كرد و با تمسخر ادامه داد : آره خوب ... ديگه نميخواي گول بخوري ... نميخواي خام من بشي ... من خطرناكم ... بايدم ازم دوري كني
تازه فهميدم از حركتم چه برداشتي كرده ...
با اينكه واقعيت نبود اما از اينكه همچين فكري كرده ناراحت نبودم ...
نبايد از موضعم كوتاه ميومدم ... بايد اين علاقه ي لعنتي رو كنترل ميكردم ...
هيچ تغييري ايجاد نشده بود ... هنوزم قرار نبود باهاش برم
روي كاناپه نشست و نگاه درمونده اش رو بهم دوخت ...
-نميدوني با چه اميدي برگشتم ... وقتي لجبازيم با خودم تموم شد ... وقتي فهميدم نميتونم بدون ديدنت دووم بيارم ... وقتي شب تا صبح توي خواب و بيداري
توي فكرم بودي ... اينكه چيكار ميكني ... كجايي؟ ... نبودنم اذيتت ميكنه؟ ... شايد فراموشم كردي ... حتي به اين فكر ميكردم كه شايد ...
اخم روي صورتش نشست و ادامه داد : شايد كسي جاي منو بگيره
نفس پر از حرصي كشيد و چشمهاش رو بست
-همه چيزو ول كردم و اومدم ... اومدم كه دلمو آروم كنم ... راحت شم ... بتونم نفس بكشم ... اما تو ...
توي تهران نبودي ...
نميتونم بگم چه حالي داشتم ... چه حسيه وقتي با سر به سمت كسي ميدوي و با جاي خاليش روبرو ميشي
چشمهاش رو باز كرد و سرش رو تكيه داد به عقب ... نفس عميقي كشيد و ادامه داد :
romangram.com | @romangraam