#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_178

توي اين مدت كشيدم جلوي چشمم جون ميگرفت.

نرم نشدم ... اروم نشدم ...

انگار اون هم فهميد ... چون نفسش رو با كلافگي بيرون فرستاد ... دستي توي موهاش كشيد و گفت: ميدونم ... از چهره ات معلومه براي تو هم خيلي

سخت بوده ... اما ...

نذاشتم ادامه بده ... با تحكم گفتم : اما ديگه تموم شده ...

يه لحظه از حرف دو پهلوم جا خورد ...

توجهي به قيافه ي متعجبش نكردم ... بلند شدم و جلوش ايستادم ... دستهام رو روي سينم گره زدم و گفتم: نميخوام به اين بازي مسخره ادامه بدم ...

تمومش كن ... برو و مثل اين چند وقت فراموش كن مارالي بوده ... آره ... تو راست ميگي ... برام سخت بود ... اما آبديده شدم ... سختيهاش رو تحمل

كردم و حالا آزاد شدم ...

از بين دندونهام كه از شدت عصبانيت روي هم فشارشون ميدادم غريدم: قرار نيست دوباره خام بشم ... خر بشم ... بذارم يكي خوردم كنه

در رو باز كردم و با صدايي كه سعي ميكردم پايين نگهش دارم گفتم: بيرون لطفا ... ديگه هم نميخوام در مورد گذشته چيزي بشنوم ... هر چي بود تموم شد

تمام اين مدت باربد جلوم نشسته بود و با بهت بهم نگاه ميكرد ...

چند لحظه اي توي همون حالت موند ... انگار ميخواست بفهمه دور و برش داره چه اتفاقي ميوفته ...

بعد از چند لحظه از جاش بلند شد و با عصبانيتي كه سعي ميكرد كنترلش كنه در رو به آرومي بست ... بهش تكيه داد ... چشمهاش رو براي چند لحظه

بست و بعد باز كرد ...

يه قدم به سمتم برداشت و از بين دندونهاش غريد: چيه؟ ... دور برداشتي؟ ... مثل اينكه يادت رفته كي وسط راه جا زد ...نه؟ ... يادت رفته؟ ...

عكس العملي نشون ندادم ... حالتم عوض نشد ... همونطور جلوش ايستادم تا حرفاشو بزنه ... تا منم فرصت كنم بگم ...

بگم اين چند وقت چي كشيدم ...

بگم دلم خيلي براش تنگ بود ... بگم انقدر از دستش عصباني ام كه حتي خودم هم نميدونم چي ميخوام ... ميخوام باشه يا نه ...

نگاهم رو برگردوندم تو چشمهاش و منتظر شدم ... مكثي كرد تا كنترلش رو به دست بياره ... يه قدم اومد نزديكتر و گفت :

-تو نخواستي با من باشي ... مگه نه؟ ... حالا چي شده؟ ... عصباني هستي؟ ... مگه نگفتي بمون؟ ...

با مكث اضافه كرد: تو نگفتي آينده ات رو به خاطر هيچكس خراب نكن؟ ... هان؟ ... نگفتي؟

نفس عميقي كشيد و گفت: حتي وقتي گفتي نمياي با اندازه ي شنيدن اين حرف منو نسوزوند ... ميدوني با خودم چي فكر كردم؟ ... كه چقدر احمقم ... چقدر

romangram.com | @romangraam