#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_177
-آروم باش ... نميخواستم بترسونمت
بدون توجه بهش لبه تخت نشستم و سينه ام رو ماساژ دادم.
دلم ميخواست كسي توي خونه نبود ... اونوقت انقدر سرش داد ميكشيدم كه ديگه نتونه حرف بزنه
با آرامشي كه نشونه ي دلخوري و ناراحتيش بود سيگارش رو خاموش كرد و اومد سمتم ... هنوز داشتم با غضب نگاهش ميكردم
روبروم روي كاناپه ي تك نفره ي توي اتاق لم داد و سرش رو تكيه داد به عقب ... انگار نه انگار كه منو ترسونده ... ذهنم هنوز قدرت تجزيه و تحليلش
رو به دست نياورده بود كه شنيدن صداي دلخورش دلم رو لرزوند:
-مرسي از استقبال پر شورت ... واقعا انتظارش رو نداشتم ...
عصبانيتم هر لحظه بيشتر ميشد ...
با چه حقي ازم توقع استقبال داشت؟ ... با همون حقي كه منو بيشتر از پنجاه روز تو بي خبري گذاشته بود؟
سعي كردم خونسرد باشم ... سرد باشم ... انگار اينجوري بيشتر ميسوخت
زل زدم توي چشمهايي كه سعي ميكردن نشون ندن چقدر دلتنگن ...
يه لحظه فكر كردم يعني چشمهاي منم همينقدر واضح منو لو ميدن ؟
-كي گفته پاتو بذاري اينجا ؟
چند لحظه بهم نگاه كرد ... بدون هيچ عكس العملي ... نميدونستم چه جوابي ميده ... انگار هنوز خواب بودم
نفسش رو فوت كرد بيرون و گفت: نه ... انگار همون مارالي ... فكر كردم نكنه عوض شده باشي
منظورش رو نفهميدم ... با خونسردي كه كم كم داشتم از دستش ميدادم بهش زل زدم و منتظر جوابش شدم ... نگاهش رو برگردوند سمت پنجره و گفت:
-دلم برات تنگ شده بود بي معرفت ... اومدم دلتنگيهام رو برطرف كنم
صداي پوزخندم انقدر واضح بود كه باعث شد سرش رو به سمتم برگردونه ...
زل زد تو چشمهام و گفت: ميدونم ... خنده داره
چيزي نگفتم ... فقط با تمسخر نگاهش كردم
ادامه داد: خيلي تلاش كردم فراموش كنم ... نشد ... نتونستم ... بيشتر از اين طاقت نياوردم
نگاهم كرد تا تاثير حرفاشو توي صورتم ببينه ... انگار با شنيدن حرفاش بيشتر از قبل عصباني ميشدم ... دلتنگيهام يادم ميرفت و به جاش تمام عذابي كه
romangram.com | @romangraam