#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_176

حالا كه حالم داشت بهتر ميشد براي چي برگشته؟ ... برگشته كه كارهاش رو جمع و جور كنه؟

بدون فكر رفتم توي اتاقم و در رو بستم ... تنم ميلرزيد ...

دلم ميخواست انقدر خودم رو تو بغلش فشار بدم كه همه دلتنگيهام برطرف بشه.

انقدر با مشت توي سينه اش بزنم كه حرصم خالي بشه.

نفسهام به شماره افتاده بود ... حس ميكردم هوايي براي تنفس نيست ...

روي تخت نشستم و سرم رو بين دستهام گرفتم ...

آروم آروم صداها نزديكتر ميشد و بعد هم صداي بسته شدن در به گوشم رسيد.

آروم زير پتو خزيدم و چشمهام رو بستم.

حتي وقتي مامان در رو باز كرد هم بازشون نكردم.

بذار فكر كنن خوابم ... بذار فكر كنه اصلا برام مهم نيست





با احساس خشكي بدنم چشمهام رو باز كردم . همه جا تاريك بود

نور كمي كه از پنجره ي اتاق به داخل ميتابيد باعث ميشد بتونم اشيا رو اطرافم تشخيص بدم

بوي سيگار توي بينيم پيچيد

سرم رو چرخوندم و نگاهي به اتاق انداختم ... چشمهام هنوز كاملا باز نشده بود

حس مي كردم كسي توي اتاقمه ... ترسيده بودم

توي يه حركت آني برگشتم سمت پنجره و قامت يه مرد رو ديدم كه جلوش ايستاده بود

يه لحظه از ترس زبونم بند اومد ... با حالي كه هيچ كنترلي روش نداشتم با عجله از روي تخت بلند شدم

نميتونستم نگاهم رو ازش بگيرم ... حس ميكردم هنوز خوابم و دارم خواب ميبينم ... چند لحظه با ترديد نگاهش كردم تا مطمئن بشم واقعيه ... زبونم واقعا بند اومده بود ... حتي قدرت نداشتم جيغ بكشم

مرد پشت پنجره برگشت طرفم و آباژور روي كنسول رو روشن كرد ... با ديدنش يه لحظه ميخكوب شدم ... اينجا چيكار ميكرد؟

هنوز داشتم نفس نفس ميزدم ... دستم رو گذاشتم روي قلبم تا جلوي بيرون پريدنش رو از قفسه ي سينم بگيرم.

كم كم ترسم جاي خودش رو به عصبانيت ميداد كه صداي آرومش رو شنيدم

romangram.com | @romangraam