#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_175
پاچه ي شلوارم رو بالا كشيدم و رفتم توي آب. بابا و عمو امجد هم يه آتيش اساسي درست كردن و با آب معدني هايي كه همراهشون آورده بودن چايي
برامون آماده كردن.
مامان و رعنا جون هم بعد از يه مدت اومدن توي آب ... چون گرم بود اذيت نميكرد و بازي كردن باهاش خيلي به آدم ميچسبيد.
بعد از خوردن چايي هم يكي دو ساعتي با بابا آب بازي كرديم .
بعد هم با همون پاچه هاي تازده و دمپايي هاي پر از ماسه و لباسهاي خيس راه افتاديم سمت ويلا
حدود ساعت يك بود كه رسيديم ويلا.
عمو امجد در رو باز كرد و كنار ايستاد تا همه وارد بشن. اول از همه بابا وارد شد
از پشت سرمون صداي بسته شدن در ماشين رو شنيدم اما توجهي نكردم ... حتما يكي از همسايه هاست
اما وقتي صداي آشنايي رو كه سلام كرد شنيدم بي اختيار تمام تنم يخ كرد...
با بهت برگشتم سمت صدا ...
وقتي باهاش چشم تو چشم شدم هنوز تو شوك بودم ... باورم نميشد ...
نه فقط من ... هيچكس باورش نميشد
اولين كسي كه به خودش اومد مينا خانوم بود كه رفت سمتش و بغلش كرد و با تعجب پرسيد: اينجا چيكار ميكني باربد؟
باربد نگاهي بهش كرد و با لبخند گفت: رفتم تهران ... گفتن اومديد اينجا ... منم دلم تنگ شده بود ... گفتم بيام كه زودتر ببينمتون
در طول صحبت باربد با مينا خانوم فرصت كردم براندازش كنم.
مثل هميشه شيك پوش و تر و تميز ... فقط يه كم لاغر شده بود كه فكر ميكنم به خاطر اين بود كه تنها بود و به غذا و خورد و خوراكش نميرسيد.
مطمئنا اون توي اين مدت حال منو نداشته ... مني كه تقريبا يه مرده ي متحرك بودم
قلبم يكي در ميون ميزد ... حس ميكردم پاهام جوني براي نگه داشتنم نداره ...
براي همين وقتي بقيه رفتن به سمتش و دور و برش شلوغ شد از فرصت استفاده كردم و رفتم تو.
نميتونستم باهاش روبرو بشم ... ميدونستم كه خودم رو لو ميدم.
از طرفي هم ازش دلخور بودم ...
بابت زجري كه توي اين يك ماه و خورده اي بهم داده بود.
romangram.com | @romangraam