#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_174
روي صندلي نشستم و براي اينكه يادم بره چه حالي دارم گفتم: كمك نميخواييد؟
رعنا جون لبخندي زد و يه بشقاب گوجه فرنگي جلوم گذاشت و گفت: اينا رو خورد كن بي زحمت
چاقو رو برداشتم و مشغول خورد كردن گوجه ها شدم. مامان هم در حال دم كردن چايي بود.
نيم ساعت بعد همگي با هم عصرونه خورديم ... زياد اشتها نداشتم اما سعي كردم يه چيزي بخورم كه معده ام خالي نباشه.
حدود يك ساعتي خوابيدم تا حالم بهتر بشه ... هيچي بدتر از حالت تهوع نيست ... واقعا زجرآور و اعصاب خورد كنه
بيدار كه شدم هوا تاريك بود ... حس ميكردم يه كم حالم بهتر شده ... براي همين از جام بلند شدم
صدايي از بيرون نميومد. همه جا آروم بود. پام رو از اتاق گذاشتم بيرون و نگاهي به اطراف خونه انداختم.
چند تا چراغ روشن بود اما خبري از اهالي خونه نبود.
حوله ام رو برداشتم و تا برگشتن اونها يه دوش آب گرم گرفتم تا حالم بهتر بشه. خستگيم در رفته بود.
در حال لباس پوشيدن بودم كه صداي در اومد و بعد هم صداي صحبتشون به گوشم رسيد. انگار برگشته بودن. سريع لباس پوشيدم و موهام رو خشك كردم.
پشت سرم بستمشون و رفتم پايين.
با ديدنشون سلام كردم.بابا برگشت سمتم و گفت: سلام عزيزم ... به به ... دوشم كه گرفتي و حسابي سر حال شدي
لبخندي به روش زدم و گفتم: كجا بوديد تنها تنها؟
عمو اسفندياري خنديد و گفت: رفته بوديم بيگاري عمو جون
با سر اشاره اي به بسته هاي خريد كرد كه خانومها داشتن توي آشپزخونه جا به جا ميكردن. رفتم توي اشپزخونه و پرسيدم: كمك نميخوايد؟
مامان همونطور كه شيشه هاي سس رو توي يخچال ميذاشت گفت: نيكي و پرسش؟
رعنا جون چند تا كاهو رو گذاشت روي ميز و گفت: سالاد امشب با تو مارال خانوم
سرم رو خم كردم و گفتم: شما اگه منو نداشتين چيكار ميكردين آخه؟
مامان خيلي ريلكس جواب داد: هيچي ... سالاد نميخورديم
سرم رو تكون دادم و مشغول برگ برگ كردن كاهوها شدم.
حدود ساعت 10 شام خورديم و بعد از جمع كردن ميز و شستن ظرفها راه افتاديم سمت ساحل كه خيلي با ويلا فاصله نداشت. يعني پياده هم ميشد رفت
با ديدن دريا دلم دوباره يه جوري شد.
حس ميكردم حالت تهوع دوباره داره برميگرده ... اما توجهي بهش نكردم.
romangram.com | @romangraam