#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_173
*******************************
به خاطر دريا زدگي احساس ميكردم تمام روده هام الان از حلقم ميزنه بيرون ...
نيم ساعت بود كه از لنج خارج شده بوديم و توي ماشين در حال حركت به سمت ويلاي عمو امجد بوديم.
تكون هاي ماشين هم مزيد بر علت شده بود كه حالم رو بدتر كنه ... مدام به بابا ميگفتم يواشتر و اون بيچاره هم با وجود اينكه سرعت زيادي نداشت مدام
كمترش ميكرد.
بالاخره رسيديم به ويلا. اولين كاري كه كردم اين بود كه بپرم توي دستشويي و چند مشت آب سرد به سر و صورتم بزنم.
بعد هم اومدم بيرون و جلوي كولر ولو شدم.
مينا خانوم كه در حال داخل آوردن يه سري وسيله بود رو كرد بهم و گفت: خوبي مارال جان؟ ... تهوع برطرف شد؟
خوب نبودم ... اما كاري از دست مينا خانوم بر نميومد ... براي همين سرم رو به نشونه ي مثبت تكون دادم و دوباره روي كااپه ولو شدم.
انقدر حالم بد بود كه فرصت نكردم نگاهي به ويلا بندازم.
مامان و بابا هم همراه بقيه لوازم رو آوردن داخل و توي اتاقها جا به جا كردن.
نگاهي به ساعت انداختم. 5 عصر بود.
مامان اومد بالاي سرم و گفت: چمدونت رو گذاشتم توي اتاق ... پاشو لباسهات رو عوض كن تا يه چيزي بدم بخوري ... شايد حالت بهتر بشه
سرم رو تكون دادم و با بي حالي از جام بلند شدم و راه افتادم سمت اتاق .
لباسهام رو با يه دست راحتي عوض كردم و برگشتم به سالن.
مامان و رعنا جون مشغول اماده كردن چاي و عصرونه بودن.
romangram.com | @romangraam