#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_172

از اينكه انقدر راحت دلمو باختم و حالا بدجوري رودست خوردم؟ ... نگفتم ... هيچي نگفتم ...

هرچند كه حدس زدنش از توي چشمهام اصلا سخت نبود.

روز بعد همگي با خانواده ي دايي همراه شديم. جاهاي ديدني شهر رو گشتيم و كنار زاينده رود كه از شانس خوب ما آب هم داشت نهار خورديم.

عصر هم بقيه جاهاي شهر رو سر زديم. يه مقدار سوغاتي خريديم و حدود ساعت 10 شب با يه دنيا خستگي برگشتيم خونه.

قرار بود روز بعد به طرف شيراز حركت كنيم . براي همين عمو امجد و عمو اسفندياري هم با اصرار بابا و دايي توي خونه ي دايي موندن.

انقدر خسته بودم كه بدون خوردن شام توي رختخواب ولو شدم و اصلا نفهميدم چه جوري خوابم برد.

صبح روز بعد از دايي خداحافظي كرديم و راه افتاديم سمت شيراز . بابا انگار خسته بود. براي همين ازش خواستم به محظ اينكه احساس كرد نميتونه

رانندگي كنه نگه داره تا من بشينم و خودش يه كم استراحت كنه.

اون هم قبول كرد و من با خيال راحت دو سه ساعتي خوابيدم ... هرچند كه توي ماشين خيلي خوب نمي شد خوابيد اما من انقدر خسته بودم كه چيزي

نميتونست جلوم رو بگيره

نزديك آباده بوديم كه كنار جاده توي يه جاي خيلي قشنگ ايستاديم و صبحانه خورديم . بعد هم بابا خوابيد و من نشستم پشت رل. طفلك بابا و مامان انقدر

خسته بودن كه تا پاسارگاد خواب بودن.

از طرفي هم دلم براي عمو امجد و عمو اسفندياري ميسوخت. چون اونها هم خسته بودن و كسي نبود كه توي رانندگي كمكشون كنه.

توي راه رفتيم پاسارگاد و تخت جمشيد و اونجا رو هم ديديم... البته بهتره بگم دوباره ديديم ...

چون بجز عمو اسفندياري و مينا خانوم بقيه قبلا شيراز اومده بودن و جاهاي ديدنيش رو ميشناختن.

با توقفهايي كه داشتيم حدود ساعت شيش رسيديم شيراز و مستقيم رفتيم هتل. دوش گرفتيم و لباسهامون رو عوض كرديم

چون براي نهار دير بود تصميم گرفتيم يه كم استراحت كنيم

بعد توي شهر گشت زديم و موقع شام هم رفتيم يه رستوران سنتي خيلي خوب و به دعوت بابا ديزي سنگي خورديم

حدود ساعت 12 برگشتيم هتل و هر كس راهي اتاق خودش شد

صبح هم رفتيم حافظيه ، باغ ارم و نارنجستان رو ديديم. شاه چراغ رو زيارت كرديم و گشتي توي بازار زديم

يه مقدار سوغاتي و صنايع دستي خريديم ...

توي يكي از پاركهاي قشنگ شهر نهار خورديم و برگشتيم هتل تا استراحت كنيم

عصر رو توي هتل مونديم ... چون همگي خسته بوديم و فردا هم قرار بود راه بيوفتيم سمت بندر عباس ... پس نياز به تجديد قوا داشتيم

romangram.com | @romangraam