#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_171
همراه ريحانه و مامان و زندايي از جامون بلند شديم و براي استقبال جلو رفتيم ... انقدر تعداد مهمونها زياد بود كه به سختي ميشد عروس و داماد رو ديد
سركي كشيدم ... مهران رو ديدم كه توي كت و شلوار مشكي رنگش واقعا خوش تيپ شده بود
عسل هم توي اون لباس و با اون آرايش واقعا مثل فرشته ها شده بود. البته عسل خودش هم خيلي خوشگل بود.
با هردوشون دست دادم و بهشون تبريك گفتم ...
نميتونم بگم چقدر دلم گرفته بود ... منتظر مامان و و ريحانه نشدم و برگشتم سر ميز و كنار رعنا جون و مينا خانوم نشستم
اونها هم داشتن در مورد عروسي حرف ميزدن ...
رعنا جون يه سري افراد رو به مينا خانوم معرفي ميكرد و مينا خانوم هم مدام از دخترهاي دم بخت توي سالن ميپرسيد
اين كارش به شدت عصبيم ميكرد
نميدونم چه مرگم بود ... چرا نميتونستم بي خيال باشم؟ ... دلم ميخواست سرش داد بكشم و بهش بگم باربد منو انتخاب كرده ... حق نداري براش لقمه
بگيري
اما بعد فكر ميكردم اگه باربد منو انتخاب كرده پس كجاست؟ ... چرا من اينجام و اون، اون سر دنيا ؟ ... چرا حتي يه زنگ نميزنه ؟ ... چرا حالم رو
نميپرسه؟ ... انقدر براش راحت بود كه ازم بگذره؟ ... حتي دلتنگم نميشه؟ ... نميخواد بدونه من چيكار ميكنم؟ ... اين چه جور خواستنه
هيچ جا آرامش نداشتم ... كاش اين دوران كذايي زودتر بگذره ... كاش برگردم به گذشته اي كه هيچ كس توش نبود ... هيچ مردي
اون شب با وجود بي حوصلگي و به اصرار خاله يكي دو دور رقصيدم ... تنهايي ...
منتظر بودم هرچه زودتر اين مراسم تموم بشه و من برگردم خونه.هرچند خونه ي خاله هم آنچنان خلوت تر از اون مراسم نبود
بعد از بدرقه كردن عروس و داماد و ديدن اشك و اه و فغان خوانواده ي عسل ، با اصرار دايي رفتيم خونه ي اونها.
عمو امجد و عمو اسفندياري برگشتن هتل. قرار شد فردا بعد از صبحانه براي گشت زدن توي شهر به هم ملحق بشيم.
اون شب تا صبح با ريحانه از هر دري حرف زديم ... از ماجراي يكي از اساتيد كه ريحانه عاشقش بود و انگار اون هم خيلي بي ميل نبود ...
ماجراهايي كه براي رضا و ماندانا اتفاق افتاده بود و من كاملا ازش بي خبر بودم ...
اين وسط هرچقدر ريحانه تلاش كرد نتونست از من حرف بكشه ...
يعني حرفي براي گفتن نداشتم ... از چي قرار بود بگم؟ ...
romangram.com | @romangraam