#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_170
ريحانه خيلي دختر خوبي بود و من مثل خواهرم دوسش داشتم ... رضا هم برام مثل مهرداد بود.
وقتي باهاش خوش و بش ميكردم متوجه شدم كه همه حواسش پيش مانداناست ... خنده ام گرفت ...
البته عجيب نبود ... خيلي وقت بود كه همه ميدونستن ماندانا رو دوست داره ... اما ماندانا به خاطر مهرداد زياد بهش رو نميداد
اميدوار بودم حالا كه مهرداد ازدواج كرده ماندانا در مورد رضا جدي تر فكر كنه ... چون رضا خيلي برام عزيز بود
مزاحمش نشدم و با لبخند بدرقه اش كردم تا بره وسط سالن ... نگاه قدر شناسانه اي بهم كرد و با يه قيافه ي آويزون راه افتاد
زندايي با خاله خوش و بشي كرد و سر ميز ما نشست ...
منم ريحانه رو كنار خودم نشوندم و با هيجان گفتم: خوب ريحانه خانوم ... چه خبرا؟ ... چرا واسه نامزدي مهرداد نيومديد؟
ريحانه لبخند مهربوني به روم زد و گفت: تو چرا انقدر لاغر شدي دختر؟ ... چشمهات شده مثل دو تا چاله ي فضايي
لبخند تلخي بهش زدم ... يعني انقدر تابلو بودم؟ ... چطور توقع داشتم كسي نفهمه؟
سعي كردم رفتارم طبيعي باشه. گفتم: فشار كاره عزيزم ... اين چند وقت سرمون خيلي شلوغ بوده
توي دلم از خدا خواستم منو به خاطر اين دروغ شاخدار ببخشه
لبخندي به روم زد و گفت: خودتو اذيت نكن ... تو كه نيازي نداري ... بذار كار برات فقط سرگرمي باشه
بعد با يه لبخند موزي اضافه كرد : هرچند كه من فكر نكنم اين حالت به خاطر كار باشه
نفس عميقي كشيدم و گفتم : تو چيكار ميكني؟
فهميد كه ميخوام بحث رو عوض كنم ... اصراري نكرد و من چقدر از اين بابت ازش ممنون بودم ...
سيبي از توي ظرف ميوه برداشت و در حالي كه با چاقو نصفش ميكرد گفت:
منم درگير كنكور دكتري هستم ... فعلا به اصرار يكي از اساتيد تو دانشگاه خودمون چند تا كلاس برداشتم ... تا ببينم چي ميشه
خنديدم و گفتم: پس استاد بعد از ايني ... آره؟
-تا ببينم خدا چي ميخواد ... خودم كه اين كار رو دوست دارم ... فعلا تا دكتري بگيرم چند تا درس برميدارم ... براي بالا بردن تجربه خوبه
همين موقع صداي جيغ و دست و سوت بهمون فهموند كه احتمالا عروس و داماد هم اومدن.
romangram.com | @romangraam