#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_169
خونه ي خاله به شدت شلوغ بود ... انقدر مهمون از اين طرف و اون طرف اومده بودن كه از سرو صداي زياد آسايش براي آدم نمي موند
بعد از خوش و بش با خاله و منصور خان و البته سركار ماندانا خانوم كه يه كم به خاطر جريان مهرداد با ما سرسنگين بود، رفتم به يكي از اتاقها و وسايلم
رو جا به جا كردم
يكي دو ساعتي خوابيدم و بعد هم آدرس يه آرايشگاه خوب رو از خاله زهره گرفتم و با مامان راهي اونجا شدم
از آرايشگر خواستم موهام رو سشوار بكشه و يه آرايش ملايم برام انجام بده ... اصلا حوصله نداشتم به خودم برسم ... انگار انگيزه ي انجام هيچ كاري
رو نداشتم
ارايشگر كه يه زن چاق بود طبق خواسته ي خودم و هماهنگ با رنگ سورمه اي لباسم برام يه ارايش ملايم انجام داد.
مامان دستي به صورتش كشيد ... البته خيلي نامحسوس
حدود ساعت 8 بود كه رسيديم به سالن ... نميدونم چرا اصلا حسي براي جشن نداشتم ...
ترجيح ميدادم منو به حال خودم بذارن تا يه گوشه بشينم و غرق افكارم باشم ... هيچ وقت توي زندگيم انقدر احساس افسردگي نكرده بودم
بيشترين چيزي كه آزارم ميداد اين بود كه باربد به همين راحتي منو ول كرد ...
حتي يه تماس هم نگرفت ...
اون كه اين همه دم از عاشقي ميزد ... چرا اينجوري كرد؟ ... يعني ارزش من انقدر پايين بود؟
وارد سالن كه شديم مينا خانوم و رعنا جون رو ديدم ... با مامان به سمتشون رفتيم و خوشامد گفتيم. بعد هم روي همون ميز نشستيم
مهمونها آروم آروم ميومدن ...
بعضي هاشون رو ميشناختم ... چون از فاميل مامان بودن ... اما تقريبا هيچكدوم از فاميلهاي منصور خان رو نميشناختم.
از ظهر كه رسيده بوديم هنوز مهران رو نديده بودم ... خاله مدام درگير مهمونداري بود ...
لباس قشنگي پوشيده بود و يه آرايش خيلي شيك هم رو صورتش انجام داده بود ... با اون همه مشغله كي وقت كرده بود بره آرايشگاه خدا ميدونست
ماندانا يه لباس سبز خيلي خوشگل پوشيده بود و اون وسط مشغول رقصيدن با چند تا از دختر و پسرهاي جوون بود
بعد از يك ساعت سر و كله ي خانواده ي دايي هم پيدا شد ... با ديدنشون گل از گلم شكفت
با عجله به سمتشون رفتم و دايي رو بغل كردم
اون هم با گرمي پيشونيم رو بوسيد ... زندايي و ريحانه رو بغل كردم و با رضا دست دادم ...
romangram.com | @romangraam