#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_168
الان كه بهش فكر ميكردم نمي فهميدم چه جوري اين همه سال از حس شيرين عشق فرار كرده بودم
و حالا كه اين حس رو تجربه كردم به شدت بهش اعتياد پيدا كرده بودم ...
دلم نميخواست حتي توي خيال هم باربد رو فراموش كنم ... هر چند كه ميدونستم اين كارم اصلا منطقي نيست
صبح پنجشنبه به همراه عمو امجد و رعنا جون و عمو اسفندياري و مينا خانوم راهي اصفهان شديم . مونا درس رو بهونه كرد و همراهمون نيومد.
منم خيلي دلم ميخواست بمونم خونه ... اما نميشد از عروسي مهران گذشت
ميدونستم اگه نرم تا مدتها بايد به خاله جواب پس بدم
عقب ماشين بابا نشستم و چشمهام رو بستم ... انقدر اين چند وقت فكر و خيال كرده بودم كه خواب راحت بهم حروم شده بود
فقط خدا خدا ميكردم زودتر از اين وضعيت در بيام
برگردم به قبل ... به همون مارال بي غم سابق
نميدونستم چقدر طول ميكشه اما بالاخره همه چيز تموم ميشد ... شايد فراموش نميكردم ... اما اين درد برام كمرنگ ميشد
توي راه براي رفع خستگي و خوردن صبحونه چند باري توقف داشتيم و من توي اين توقفها حتي از ماشين پياده نشدم
تحمل نداشتم بشينم و به تعريفات پر از شوق و ذوق مينا خانوم در مورد اينكه باربد اونجا چيكار ميكنه و چيكار قراره بكنه گوش بدم
كاش ميدونست من چه حالي دارم ... اونوقت با بي رحمي تمام از اينكه نگرانه كه باربد يه زن خارجي رو براي زندگيش انتخاب كنه حرف نميزد
ترجيح ميدادم ازش دوري كنم ... شايد راحت تر با اين موضوع كنار بيام
اما تنهايي هم هيچ كمكي بهم نميكرد.
ازش دوري ميكردم اما گوشهام مدام دنبال صداش ميگشت تا اسمي از باربد بياره و من بفهمم كه آيا حالش خوبه ؟ ... خوشحاله؟ ... از وضعيتش راضيه؟
وقتي به حال خودم فكر ميكردم واقعا تاسف ميخوردم ... كاش سر حرفم ميموندم و هيچ وقت به كسي دل نميباختم.
ساعت حدود يك بعد از ظهر بود كه رسيديم اصفهان ... براي اينكه خاله رو اذيت نكنيم توي يه رستوران خيلي خوب نهار خورديم
عمو امجد و عمو اسفندياري علي رغم اصرار زياد بابا و مامان رفتن هتل ... قرار شد كه شب خودشون بيان سالن.
ما هم راهي خونه ي خاله زهره شديم.
وقتي رسيديم از اينكه هتل نرفتم پشيمون شدم ... گمونم بقيه يه چيزي ميدونستن كه رفتن هتل
romangram.com | @romangraam