#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_167
كمي كه به حرفاش گوش كردم متوجه شدم كه داره با خاله حرف ميزنه
بعد از چند دقيقه خداحافظي كرد .
رو كردم به طرفش و گفتم: سلام
مامان لبخندي زد و گفت: سلام به روي ماهت ... پاشو برو صبحانه بخور ... ميز رو هنوز جمع نكردم
سري به نشونه ي باشه تكون دادم و همزمان گفتم: خاله بود؟
مامان با ذوق گفت: آره ... زهره بود ... آخر هفته عروسي مهرانه ... زنگ زده بود دعوتمون كنه
همونطور كه بلند ميشدم گفتم: به سلامتي ... خوشبخت باشن
وارد آشپزخونه شدم ... براي خودم يه چايي ريختم و روي ميز گذاشتم...
روي صندلي نشستم و مشغول تيكه كردن بربري برشته شدم
مامان وارد آشپزخونه شد و گفت: يه چند دست لباست رو بده خشك شويي تا برات اماده كنن
لقمه ي توي دهنم رو قورت دادم و گفتم: باشه ... امروز ميدم
مامان راه افتاد سمت طبقه ي بالا و گفت: من برم ببينم چي لازم دارم.
با سر حرفش رو تائيد كردم و مامان از پله ها بالا رفت.
با خودم خنديدم ... هنوز تا اخر هفته سه روز مونده بود ...
مامان براي عروسي خواهر زاده اش ذوق داشت ... انقدر كه براي چند لحظه هم كه شده به من و اعصاب داغون اين چند وقتم فكر نكنه ...
واين من رو خوشحال ميكرد ... خيلي خوشحال
خاله زهره به خاطر آشنايي كه با خانواده ي عمو امجد و عمو اسفدياري پيدا كرده بود اونها رو هم دعوت كرده بود ...
و اين مقدمه اي شد كه برنامه ي يه سفر چند روزه رو بريزند.
قرار شد اخر هفته براي عروسي بريم اصفهان ... و بعد از اون شيراز ... و بندر عباس و بعد از اون هم به دعوت عمو امجد بريم به ويلاي اونها توي
كيش
راستش من اصلا حوصله ي اين مسافرت رو نداشتم ... اما مخالفتي نكردم ...
اگه ميخواستم باربد رو فراموش كنم بايد برميگشتم به روال سابق زندگيم. يه زندگي خالي از هر مرد ... خالي از دوست داشتن
romangram.com | @romangraam