#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_166

مهرداد گاهي چندين دقيقه بدون اينكه متوجه بشم بهم خيره ميشد و وقتي نگاه مشكوكش رو غافلگير ميكردم هم دست برنميداشت.

همه اينها به كنار ... تحمل ناراحتي مامان و بابا رو نداشتم ... اونها چه گناهي كرده بودن؟

يه روز توي شركت بعد از دادي كه سر ادريسي زدم يه ليوان آب دستم داد و با همدردي گفت: نگران نباشيد ... آقاي مهندس برميگردن

و اون لحظه بود كه فهميدم چقدر به اطرافم بي توجه شدم ...

حتي ادريسي هم دليل بي قراري هاي من رو فهميده بود ... چطور انتظار داشتم كه ديگران نفهمن؟

يك ماه از رفتن باربد ميگذشت و من مثل ادمي بودم كه نفسهاي آخرش رو ميكشه.

18 روز بود كه ازش خبري نداشتم ... مدام با وسوسه ي تماس با خونه ي عمو اسفندياري مقابله ميكردم ... شايد اونها ازش خبر داشته باشن ... اما ...

كارم درست نيست ... فقط اونها از حال من خبر ندارن كه با اينكارم اونها هم ميفهمن





********************************





چشمهام رو انداختم روي ساعت ... 8 صبح بود.

دلم ميخواست توي تختم بمونم و ساعتها به باربد فكر كنم ... به خاطرات كمي كه با هم داشتيم ... به لج بازيهامون

اما ترجيح دادم به خودم براي فراموش كردنش كمك كنم ...

بالاخره كه چي؟ ... باربد نرفته بود كه دو روزه و دو ماهه و دو ساله برگرده ... براي هميشه رفته بود ... رفته بود كه بمونه و اونجا زندگي كنه ...

انتظار كشيدن من هيچ فايده اي نداشت ... بايد از فكرش در ميومدم.

با رخوت بلند شدم و خودم رو كشيدم تا حموم.

يه دوش آب گرم گرفتم كه اول صبح سر حالم اورد.

موهام رو با بي حوصلگي خشك كردم و لباس پوشيدم.

از پله ها كه پايين ميومدم متوجه مامان شدم كه داشت با تلفن حرف ميزد. سرعت قدمهام رو بيشتر كردم و خودم رو به سالن رسوندم.

كنارش نشستم و با دقت نگاهش كردم ... اين روزها همه تلفنها براي من جالب بود.

romangram.com | @romangraam