#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_165
منم دلم ميخواست تو اينجا كنارم باشي ... فكر نبودنت رو ميكنم قلبم ميگيره ... ميدوني توي اين چند روز چي كشيدم؟ ... اصلا دلم نميخواد پامو توي دفتر
بذارم ... جاي خاليت اذيتم ميكنه ... ولي چيكار ميتونم بكنم؟
نفسي كشيدم و با آرامش بيشتري گفتم: آره ... تو راست ميگي ... من از اولشم نميخواستم باهات بيام ... اما چيزي نگفتم ... نخواستم به خاطر خودخواهي
من اين موقعيت رو از دست بدي
باربد با صداي بلند گفت: تو لطف كن و انقدر از خود گذشته نباش ... به فكر خودت باش ... به فكر من ... به فكر آينده مون ... اونجا چي داري كه
اينجوري بهش چسبيدي؟
خواستم جوابش رو بدم كه صداي بوق توي گوشم پيچيد.
قطع كرده بود؟ ... به همين راحتي؟ ...
من كه چيزي نگفتم ...
من نگفتم برگرده ... نگفتم موقعيت و آينده اش رو رها كنه .
گفتم من اين آينده رو نميخوام ... توش باهات شريك نميشم ... حرفم خودخواهي بود؟
با اعصابي داغون روزهام رو ميگذروندم ... هر روز بي حوصله تر از روز قبل ...
باربد بعد از تماس اون روز ديگه زنگ نزده بود ... منم شماره اي نداشتم تا بتونم باهاش تماس بگيرم
هرچند كه اگه داشتم هم تماس نميگرفتم ... من گذاشته بودم خودش تصميم بگيره كه براي آينده اش چي ميخواد
ديگه مطمئن شده بودم كه موندگار شده.
شايد از دستم دلخور شده بود اما مطمئنا داشت سعي ميكرد فراموش كنه ...
بدون اينكه بدونه من اينجا چي ميكشم ... با چه حالي دارم روزهام رو شب ميكنم
واقعا متوجه نبودم دور و برم چي ميگذره ... چه اتفاقاتي داره ميوفته ... مثل آدمهاي منگ بودم .
همه اطرافيانم اين تغيير رو توي من حس كرده بودن. از جمله ليلا و مهرداد
ليلا درد من رو ميدونست و حداقل جلوي اون ميتونستم از دردم حرف بزنم ... از دلتنگيهام بگم .
romangram.com | @romangraam