#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_164
باربد چند لحظه سكوت كرد و بعد به آرومي گفت: نميخواي بياي ... درسته؟
با تته پته گفتم: باربد ... من درك ميكنم كه اين قرارداد چقدر تورو خوشحال ميكنه ... ازت توقع ندارم به خاطر من ردش كني
صداي عصبيش رو توي گوشم شنيدم: چرا زودتر بهم نگفتي؟ ... از اولم قرار نبود بياي ... مگه نه؟ ...
با كلافگي گفتم: يه دقيقه به حرف من گوش كن ... الان بايد بهترين تصميم رو براي زندگيت بگيري ... نبايد به خاطر هيچكس خرابش كني
با فرياد گفت: چي داري ميگي مارال ... من به اميد تو بلند شدم اومدم اينجا ... ما با هم حرف زديم
در حالي كه سعي ميكردم ارومش كنم گفتم: من هيچ قولي ندادم باربد ... گفتم بعد با هم حرف ميزنيم ...
باربد نفسش رو توي گوشي فوت كرد و گفت: هميشه خيلي خوب بلدي حال آدم رو به هم بريزي مارال
چند لحظه سكوت برقرار شد ... حرفي نداشتم بزنم ...
منم ناراحت بودم ... دلم ميخواست بميرم ...
اما به خدا نميتونستم زندگي بيرون از ايران و بدون خانواده ام رو حتي تصور كنم.
دلم نميخواست به محيطي برم كه اصلا نميشناسمش ... نميخواستم بقيه ي عمرم رو توي تنهايي بگذرونم.
مگه ادم چند بار زندگي ميكنه كه قرار باشه كل زندگيش رو توي حسرت ديدن عزيزانش بگذرونه؟
صداي آروم و خش دار باربد منو از فكر كشيد بيرون.
-تو مگه دوستم نداري مارال ... ها؟ ... يا شايدم من به خودم اميد واهي دادم ... آره؟ ... اون روزي كه بهت گفتم دوست دارم توقع داشتم باور كني بدون تو
نميتونم.
حرفاش قلبم رو تيغ ميكشيد ...
نه ميتونستم برم ... نه دلم طاقت مياورد اين حال باربد رو ببينم.
با عجز ناليدم: باربد ... خودخواهي نكن ... من نميتونم اونجا زندگي كنم
پوزخندي زد ... پوزخندي كه تمام دلخوري و عصبانيت دنيا توش نهفته بود.
-هه ... اينا همش بهانه است ... آرزوي هر كسيه كه اينجا زندگي كنه ... اونوقت تو نميتوني؟ ... چرا نميتوني مارال؟
اخم ظريفي روي پيشونيم نشوندم و با حرص گفتم: تو فقط به خودت فكر ميكني ... زندگي اونجا شايد آرزوي هركسي باشه ... اما آرزوي من نيست
romangram.com | @romangraam