#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_163


چطوري ميتونستم با فكر برنگشتنش كنار بيام؟

باربد يكي دو باري تماس گرفته بود و با ذوق برام تعريف ميكرد كه چه پيشنهاداتي براش دارن ... از طرفي هم از شروطشون ميگفت.

و تقريبا اخر همه تماسهاش ميپرسيد : مارال ... اگه قبول كنم كه بمونم ... تو مياي ... مگه نه؟

و من مدام تكرار ميكردم كه بعد از تصميم گيريش در اين مورد صحبت ميكنيم.

و اون با نگراني ازم ميخواست كه در موردش فكر كنم و مدام سعي داشت قانعم كنه كه اين يه موقعيت استثنايي براي ماست

بود؟ ... شايدم بود ... اما نه براي من ...

مني كه انقدر به خانواده ام و خاطراتم وابسطه بودم كه حتي تصور رفتن هم عذابم ميداد.

روز دوازدهم بود كه باربد تماس گرفت و با خبري كه بهم داد من رو توي بهت گذاشت ...

تصميم گرفته بود بمونه ... اون هم با يه قرار داد خيلي عالي

بعد از شنيدن اين خبر تا چند دقيقه توي شوك بودم.

نميدونستم بايد چي بگم.

باربد خيلي خوشحال بود ... مدام ميخنديد ... اما من ... مثل مسخ شده ها فقط به صداي خنده هاش گوش ميگردم.

اون نميدونست اما خودم كه ميدونستم تصميمم چيه

وقتي سكوت طولانيم رو ديد خنده اش قطع شد.

چند لحظه سكوت كرد و بعد صداي پر از ترديدش توي گوشم پيچيد.

-مارال ... خوشحال نشدي؟

سعي كردم شادي مصنوعي به صدام بدم ... اما انگار زياد موفق نبودم ... گفتم: چرا ... خيلي برات خوشحالم

با بدبيني گفت: براي من خوشحالي؟ ... فقط من؟ ... پس ... تو چي؟ ...

نفسم رو كلافه دادم بيرون ... من چي؟ ... من نميدونم ... واقعا نميدونم

ادامه داد: براي انجام كارهام كه اومدم ايران با بابا حرف ميزنم ... در مورد خودمون ... بايد عجله كنيم ... زياد وقت نداريم

از اين حرفش دلم گرفت ... از طرفي هم ترس وجودم رو برداشت ... يعني نميخواست نظر منو بدونه؟

با ترديد و من من گفتم : نه باربد ... بايد اول با هم حرف بزنيم


romangram.com | @romangraam