#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_162

كارت باشي ... بايد تمركز كني تا بهترين تصميم رو بگيري





عصباني ام ...

نه ميتونم توي شركت باشم و جاي خالي باربد رو ببينم و مدام فكر كنم كه دوباره ميبينمش يا نه

و نه تصميم بگيرم كه باهاش برم.

حوصله ي هيچكس رو ندارم ... انقدر عصبي ام كه درجواب يه سوال ساده از طرف ادريسي پرخاش ميكنم.

از اينكه نميتونم روي رفتارم كنترل داشته باشم ناراحتم.

از طرفي هم نگران تصميم باربدم ...

9 روزه كه باربد رفته ... توي اين مدت مثل مرغ پركنده مدام بال بال زدم.

مدام به اين فكر ميكنم كه اگه بمونه ميتونم باهاش برم؟ ...

به خانواده ام فكر ميكنم ... دوستام ... چيزهاي با ارزشي كه اينجا دارم ...

ميتونم همشون رو رها كنم؟

وبعد از ساعتها فكر كردن به اين موضوع فقط به يه نتيجه ميرسم ...

نه ...

نميتونم همه چيزم رو رها كنم و برم.

حتي براي بدرقه باربد نرفتم فرودگاه ... دلم خيلي ازش پر بود ... خودمم نميدونستم چرا ... از طرفي هم نگران بودم كه بره و ديگه نخواد برگرده.

آخه كي اون موقعيت كاري و شرايط ايده آل زندگي توي آمريكا رو ول ميكنه و به خاطر كسي برميگرده كه حتي خوب نمشيناسش؟

و اونوقت بود كه تو دلم دعا ميكردم باربد برگرده ... نه به خاطر من ... به خاطر چيزهايي كه اينجا داره

دلم واقعا گرفته بود.

توي اين 9 روز انگار هر روز اكسيژن كمتري براي تنفس داشتم و پژمرده تر ميشدم.

از غذا خوردن هم افتاده بودم. تا حدي كه مامان و بابا رو نگران كرده بودم كه نكنه مريض شدم و به كسي نميگم.

سعي ميكردم روحيه ي خرابم تو صورتم مشخص نباشه ... نبايد بقيه رو نگران ميكردم ... اما واقعا دست خودم نبود ...

romangram.com | @romangraam