#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_161
چشمهام رو بستم.
آره ... اين رو ميخواست بهم بگه ... بگه كه ميخواد بره ... و منم اگه بخوامش بايد باهاش برم
باربد با هراس دستم رو گرفت و گفت: مارال ... مارال جان ... چي شدي؟
چشمهام رو باز كردم و زل زدم به چشمهاي ترسيده اش. خودشو جلو كشيدو گفت: ناراحتت كردم؟
سعي كردم نشون ندم كه رفتنش چه بلايي سرم مياره ... نشون ندم كه اگه نباشه خورد ميشم.
به صورتم رنگ خونسردي زدم و گفتم:
-پس ميخواي بري و بموني
خودش رو كشيد عقب و گفت: هنوز هيچي معلوم نيست ... شايد هم نه ... گفتم كه ... بايد شرايط و پيشنهادهاشون رو بشنوم.
گارسون ليوانهاي پر از آب پرتقال رو گذاشت روي ميز و رفت.
من هنوز زل زده بودم به چشمهاي باربد اما فكرم يه جاي ديگه بود ... يه جايي توي آينده ... آينده اي كه توي ذهنم ... توي روياهام ساخته بودم و حالا
داشتم فكر ميكردم كه چقدر بچه و احمقم ...
يادم نبود مرداي ايراني معتقدن هرجا ميرن همسرشون بايد بي چون و چرا دنبالشون بره ... حتي اگه نخواد.
دست باربد كه جلوي چشمم تكون خورد از فكر اومدم بيرون.
متوجه شدم چند دقيقه است كه زل زدم بهش.
نگاهم رو كه متوجه خودش ديد با تعجب گفت: مارال ... خوبي؟ ... كجايي تو؟
سرم رو تكون دادم و گفتم: همين جا
چند لحظه با ناراحتي نگاهم كرد و گفت: نميخواي نظرت رو بهم بگي؟
منم نگاش كردم . هه ... واقعا مسخره است ... هنوز به دست نياورده داشتم از دستش ميدادم ... نگراني ديشبم چي بود ... امروز چي ميشنوم
همه توانم رو توي وجودم جمع كردم و گفتم: برو باربد ... صحبت كن ... بررسي كن ... تصميم بگير ... اگه برگشتي با هم حرف ميزنيم
باربد اخمهاش رو تو هم كشيد و با ترديد پرسيد: اگه برنگشتم ؟
سعي كردم خونسرد باشم. براي اينكه تحت فشار قرارش ندم گفتم:
اگه برنگشتي ... بازهم اونموقع صحبت ميكنيم ... الان اصلا نميخوام فكرم رو درگير اين موضوع كنم ... تو هم بهتره اين كار رو نكني ... بهتره به فكر
romangram.com | @romangraam