#تئوری_یک_قاتل_پارت_99
_باید از اینجا دور بشیم.
بهزاد
تمام مدتی که رانندگی می کردم اصلا حواسم به جاده نبود، فقط وقتی که حس می کردم همه چیز خیلی سریع می گذرد یا صدای بوق می آید حواسم جمع می شد و می فهمیدم دارم خودمان را به کشتن می دهم.
نه به این فکر می کردم که جان سالم به در برده ام، نه به این فکر می کردم که پریناز هنوز بهت زده است و نه به این توجه داشتم که مادرم چه بلایی سرم آورده است، فکرم فقط یک جا بود.
من یک مرد مرده را پشت سرم تنها گذاشتم. مردی که چند دقیقه قبل با او دعوا کرده بودم و حالا می دانستم دیگر نفس نمی کشد، قلبش نمی تپد و بدنش تا الان حتما سرد شده است و پوستش به سفیدی می گراید. و بعد کم کم بوی عجیبی از اطرافش استشمام می شود؛ کم کم تن گرمش به یک جسم مثل فرش یا زمین یا دیوار تبدیل می شد.
_مراقب باش!
با جیع پریناز سریع فرمان را کج کردم و قبل از اینکه پراید سفید رنگ را از وسط له کنم، چرخیدم و کنار خیابان پارک کردم. صدای فحش و نا سزا از پشت بلند شد اما من هنوز فرمان را چسبیده بودم و نفسم را حبس کرده بودم.
نزدیک بود خودمان هم تبدیل به اشیا شویم.
_معلوم هست چه مرگته؟ داری به کشتنمون می دی!
مشخص بود که پریناز کنترلی روی خودش نداشت. به چهره اش نگاه کردم، عصبانی بود اما بیشتر خشم، ترس او را تسخیر کرده بود؛ فریاد هایش از خشم نبود، از ترس بود باید در این شرایط دلداریش می دادم اما دوباره به آن حس قدیمی برگشته بودم حسی که خیلی وقت بود در خودم کشف کرده بودم.
بعد از دیدن مرگ هر شخص بی حس می شدم و سکوت می کردم. حس می کردم روحم از بدنم جدا می شود و کم کم بی حال می شدم، حالا خوب می دانستم قبل از اینکه به این مرحله برسم باید خودم را به خانه برسانم.
بی توجه به اعتراض های پریناز دو باره راه افتادم. بلوار را تمام کردم و به اولین فرعی پیچیدم و به سمت راست، قامت بلند ساختمان ها از دور پیدا شد و از در اصلی وارد محوطه مجتمع شدم.
تا ته محوطه رفتم و جای همیشگی پارک کردم. از ماشین پیاده شدم و منتظر ایستادم تا پریناز هم پیاده شود اما انگار خشک شده بود. از پنجره دیدم که به داشبورد خیره شده و هیچ حرکتی نمی کند.
چشم هایم را در حدقه چرخاندم و سمت دیگر ماشین رفتم و در را برایش باز کردم اما باز هم پیاده نشد؛ احتمالا بعد از مرگ شاهین این دومین باری بود که مرگ کسی را می دید یا بهتر بگویم می فهمید و حالا در حال مرتب کردن ذهنش بود، اما حیف که محوطه اصلا مکان مناسبی برای این کار نبود.
_بیا پایین.
با حیرت نگاهم کرد و بی رمق پیاده شد. در را بستم و با دست به ساختمان کرم رنگی که نمای شکلاتی داشت، راهنمایی کردم. وارد ساختمان شدیم و از پله ها بالا رفتیم. حرکاتش سست بود و تصمیم گرفتم پشت سرش حرکت کنم تا اگر افتاد از پشت بگیرمش.
نمی دانم این واکنش ها برای یک دختر طبیعی بود؟ این قدر کارمان سخت و مسخره بود که دیگر کسی به جنسیت توجه نمی کرد، کسی توجه نداشت که دیدن چنین چیزهایی برای روحیه یک زن چطور است؛ چطور باید با آن کنار بیاید، اصلا کنار می آید یا...
به محض اینکه پایش سر خورد از پشت شانه هایش را گرفتم و نگهش داشتم. دست لرزانش را به دیوار چسباند و سعی کرد مستقل به نظر برسد اما لرزش دستش چنان شدید بود که خیلی فایده نداشت.
شانه هایش را به خودم چسباندم و کنارش قرار گرفتم:
_ با هم می ریم.
بدون مخالفت هم قدم با من از پله ها بالا می آمد. زیر دستم که روی بازویش بود لرزش و ضعف احساس می کردم و برای اولین بار خودم را لعنت می کردم که خانه ام طبقه سوم از یک ساختمان چهار طبقه بود؛ اگر طبقه همکف بودم، الان می توانستم او را در تخت دو نفره ام بخوابانم و پتو را تا زیر گردنش بکشم که دیگر نلرزد اما، حالا...
فقط خدا خدا می کردم نیازمند سرم و دارو نشویم، چون مجبور بودم از ذخایرم استفاده کنم.
به پا گرد طبقه چهارم که رسیدیم، پریناز خواست دوباره بالا بروم اما او را به طرف در قهوه ای سوخته واحد سیزده رهنمایی کردم و همان طور که دستم را به آرامی از او جدا می کردم روبروی رمز الکترونیکی ایستادم.
نه اینکه همه این خانه ها همچین سیستمی داشته باشند اما خانه من معمولی نبود دستگاه مربعی شکلی که صفحه ای متشکل از اعداد یک تا ده و پانزده حرف الفبای انگلیسی بود که مجموعا یک رمز را تشکیل می دادند و فقط هم با تایید انگشت من باز می شد.
نیم نگاهی به پریناز انداختم وو وقتی دیدم به نوک کفش های اسپورتش خیره است، رمز را وارد کردم؛ رمزی که مطمئن بودم هیچ کس نمی توانست آن را حدس بزند.
واقعا چه کسی می توانست بفهمد رمز من، اسم عطر پریناز و روز تولدش است؟!
این رمز(mademoiselle17 ) بود. به یاد عطری که فقط یک بار بوی آن را روی تنش احساس کرده بودم کوکومادمازل!
در با صدای تیک کوچکی باز شد و پریناز قبل از اینکه من دعوتش کنم وارد شد و وسط خانه ایستاد. احتمالا از چیزی که دیده بود تعجب کرده بود، در را بستم و سوییچ ماشین را روی مینی بار گوشه اتاق گذاشتم و یک بطری شامپاین سال دو هزار را برداستم و با یکی از پیک ها به سمت پریناز رفتم. با تعجب به اطراف نگاه می کرد، خدا روشکر که حداقل از آن حالت مسخره بیرون آمد.
_اینجا کجاست؟
روی یک از مبل های ساده مربعی سفید نشستم و گفتم:
_ خونه منه کسی از وجودش خبر نداره، سکرته.
با چشم های گرد شده نگاهم کرد و یک دفعه فریاد زد:
_ چرا اومدیم اینجا؟ باید بریم جایی که امن باشه ممکنه هر لحظه برسن!
تازه اینجا بود که فهمیدم او هنوز شوکه است خود من هم بعد از مرگ سناتور دو سه روز در هپروت به سر می بردم، ولی وضع پریناز جنازه ندیده وخیم تر بود.
بلند شدم و همان طور که در بطری را باز می کردم کمی برایش شامپاین ریختم؛ نیاز به چیزی داشت که کمی ذهنش را منحرف کند.
شات را به سمتش گرفتم.
_ تنها کسی که می تونه از ما مراقبت کنه خودمونیم، بگیر.
مات به دستم نگاه کرد که گفتم:
_یکم مخت رو می اندازه رو غلتک یا کلا از دور خارجت می کنه قوی نیست.
باز هم فقط به دستم نگاه کرد و چیزی نگفت و بعد یک دفعه به سمت پنجره سر تاسری که به بالکن منتهی می شد دوید و خواست در را باز کند؛ برای لحظه برق از سرم پرید یعنی می خواست بپرد؟!
به خودم نهیب زدم احمق اون فقط ترسیده!
با قدم های بلند به سمتش رفتم و قبل از اینکه دست های خودش را با ور رفتن با آن قفل بشکند، شانه اش را عقب کشیدم که جیغ کشید و به شیشه چسبید.
_به من دست نزن!
دست هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و بی توجه به قیافه ترسیده اش گفتم:
_ آروم دختر، اینجا جات امنه.
جیغ کشید:
romangram.com | @romangram_com