#تئوری_یک_قاتل_پارت_98
_نه نمی فهمید اگه می فهمیدید، این مرتیکه اینجا نبود تا از من عذرخواهی کنه! می گفت چه گندی زده اما محض رضای خدا نمی گفت که ببخشمش، نمی فهمید!
کلمه آخرش آنچنان پر درد گفت که وسوسه شدم بغلش کنم و بگویم همه چیز را فراموش کند، که او الان یک مرد کامل است و آن قدر قدرت دارد که بتواند دو نفر آدم بالغ دیگر را فقط با عضبانی شدنش این طور بلرزاند. اما حیف که این ها از دردش کم نمی کرد.
چند بار نفس عمیق کشید و گردنش را ماساژ داد. منصوری با چشم به من اشاره کرد اما متوجه منظورش نشدم. تا اینکه بهزاد سکوت را شکست و خطاب به منصوری گفت:
_برام مهم نیست چی شده چرا شده، فقط بگو تو چرا این ها رو بهم گفتی؟
منصوری که جو را آرام تر دید قدمی جلو آمد و خون کنار لبش را پاک کرد.
_ من از طرف مادرت اومدم!
بهزاد پوزخند زد.
_ بازم کار اونه؛ اژدهای سرخ تقریبا داره تایم دسشویی رفتنم رو کنترل می کنه.
منصوری تعجب کرد و سریع به حرف آمد.
_مادرت هیچ ربطی به اون ها نداره، ما کنارتیم نه مقابلت!
یک دفعه از دهانم پرید و پرسیدم:
_ ما؟ مگه چند نفرید؟
_تعداد مهم نیست، مهم موقعیته.
روبه بهزاد اضافه کرد:
_ بهزاد مادرت کنارته، هرچی بشه اون حواسش...
_جمع کن بابا!
بهزاد ضربه ای به سینه منصوری زد و با تمسخر گفت:
_ من به پشتیبان نیاز ندارم؛ به اون زن بگو پاش رو از این قضیه بکشه بیرون فعلا فقط قضیه رو پیچیده کرده هیچ کس نمی دونه کی به کیه.
منصوری دهان باز کرد که بهزاد انگشتش را بالا آورد و ساکتش کرد.
_ در ضمن بهش بگو بره خودش رو جوری گم و گور کنه که دستم بهش نرسه، به لطف اون و امثال اون تبدیل به هیولایی شدم که اگه لازم باشه می تونه عزیز ترین کسش رو هم بکشه
پوزخند زد.
_ اون که دیگه جای خود داره!
نیم نگاهی به من انداخت و با سر به در اشاره کرد و خودش زود تر بیرون زد. نگاهی به منصوری رد و بدل کردیم و خواستم بیرون بروم که شانه ام را گرفت و نگهم داشت.
_اون داره توی مسیر بدی قدم می ذاره؛ پدرش نمی تونه ازش حفاظت کنه.
اخم کردم.
_تو چی می دونی؟ مگه ما با چی روبرو هستیم؟!
_چیزی که شما امروز دارید باهاش دست و پنجه نرم می کنید، عمرش به قبل از تاریخ تولدتون بر می گرده. قضیه محدود به شما و یه انتقام ساده نیست هدفشون خیلی وسیعه!
پا فشاری کردم.
_ هدفشون چیه؟
سرش را به طرفین تکان داد، چشم هایش تهی شد و با تاسف گفت:
_ باید بهش می گفتم چه اتفاقی براش افتاده، اما دیگه وقتی نیست.
با گیجی نگاهش کردم، چه می گفت؟ یعنی چه که وقتی نبود؟!
_چی می گی؟ چرا وقتی نیست؟!
هر دو شانه ام را گرفت و التماس وار گفت:
_باید حافظه اش رو بدست بیاره باید یادش بیاد چی دیده، خودش همه چیز رو می فهمه.
_چی دیده؟ بهزاد چی دیده؟ اصلا چرا بعد از این همه سال مادرش برگشته؟
_چون برادرش برگشته.
چند ثانیه بهم زل زدیم که حس کردم دستم از جا کنده شد و محکم به عقب کشیده شدم. بهزاد بدون اینکه به من توجه کند، با انزجار به منصوری نگاهی انداخت و مرا دنبال خودش بیرون کشید.
از اتاق که بیرون آمدیم سعی کردم دستم را از دستش بیرون بکشم اما جوری مرا چسبیده بود که حس می کردم ناخن هایش در حال پاره کردن گوشت دستم است.
_ولم کن، بهت می گم ولم کن.
مرا محکم تر کشید و با صدای دورگه ای گفت:
_ وقتی گفتم بیا باید می اومدی بعدش به زور می کشمت بیرون.
مرا جلو تر هول داد و وقتی به در خروجی رسیدیم در را برایم باز کرد و از خانه بیرون پرتم کرد. برگشتم تا فحش بارانش کنم که یک دفعه صدای شلیک بلند شد.
با دیدن بهزاد که روبه من ایستاده بود و پشتش به داخل خانه بود قلبم فرو ریخت. صحنه ای برایم تداعی شد، چهار سال قبل شاهین هم هچین وضعی داشت، شاهین هم مقابل من ایستاده بود و از پشت گلوله خورد.
افکار مالیخولیایی به ذهنم هجوم آورد و صحنه زانو زدن شاهین را برای بهزاد تصور کردم. منتظر بودم هر لحظه سرفه کند و روی زمین بیفتد. حس کردم پشت پلک هایم می سوزد و بعد دیدم تار شد.
بهزاد حرکت کوچکی کرد که قلبم تیر کشید. تمام شد، او را هم از دست دادم این بار بهزاد واقعا...
اما بهزاد زمین نیفتاد، زانو نزد به پشت سر چرخید و در را رها کرد و همین که در خانه باز شد، قامت بلندی شبحی را دیدم که در همان اتاقی ایستاده بود که ما داخلش بودیم، چهره اش مشخص نبود و اسلحه دستش گویای همه چیز بود.
هر سه نفرمان همان طور خشک شده بودیم که او اسلحه اش را بالا آورد و دستش را در هوا تکان داد و بدون حرف دیگری چرخید و با دو وارد بار شد.
گیج شده بودم و نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است، گلوله به چه کسی خورده بود؟ بهزاد که سالم بود پس چه کسی...
در خانه به ضرب بسته شد و قبل از اینکه فرصت هر مخالفتی داشته باشم، بهزاد مرا دنبال خودش کشید.
romangram.com | @romangram_com