#تئوری_یک_قاتل_پارت_97

قشنگ مشخص بود که بهزاد عصبی شده است؛ منصوری سر تکان داد و نفس عمیقی کشید و بعد از مکث نچندان طولانی گفت:

_ باید من رو ببخشید آقای نامدار اما وقتش رسیده که بهت بگم چه اتفاقی برات افتاده تو حافظه ات رو از دست ندادی، من ازت گرفتمش.

نفس در سینه ام حبس شد و فکری به ذهنم هجوم آورد و خیلی سریع آن را عقب راندم. این ظلم محض بود. هیچ انسان بی وجودی همچین ظلمی را در حق یک بچه نمی کرد.

_یعنی چی؟ چطور ازم گرفتیش؟ چه بلایی سرم آوردی؟

منصوری فر در جایش معذب شد و گفت:

_در واقع ازت نگرفتمش، یه جایی توی ذهنت دفنش کردم؛ با هیپنوتیزم و یه نوع رفتار های علمی خاص، فکر کنم بتونی بهتر توضیح بدی خانم.

و این دقیقا همان چیزی بود که از شنیدنش می ترسیدم. می دانستم چه بلایی سرش آورده است، حالا می توانستم بفهمم چرا چند ماه را به یاد نداشت، چون احتمالا در آن چند ماه، در قرنطینه بوده و منصوری روی ذهنش کار می کرده اما چرا؟

آرواره بهزاد سخت شده بود.

_چرا؟

منصوری هم جدی شد و به او زل زد.

_ بتونم زنده نگهت دارم، چون مادرت ازم خواسته بود.





چند لحظه سکوت کل اتاق را فرا گرفت و بعد بهزاد قهقهه زد. با چشم های گرد شده نگاهش کردم و دیدم صورتش دارد به سرخی می رسد. لب گزیدم و اسمش را صدا زدم اما صدای فریادش کل اتاق را لزاند.

_خفه شو.

تقریبا به پشتی مبل چسبیدم و وحشت زده نگاهش کردم. دیگر اثری از خنده نبود، حالا آن قدر عصبی شده بود که چشم هایش به سرخی می زد و پره های بینیش مدام تنگ و گشاد می شد. از روی مبل بلند شد و روی سر منصوری ایستاد و دست به سینه شد.

_بس نبود هر چقدر مزاحمم شدید و عذابم دادید، این دیگه مسخره بازی جدیده؟!

منصوری شقیقه اش را مالش داد و گفت:

_آقای نامدار من دارم باهات جدی حرف می زنم من واقعا...

با برخورد مشت محکم بهزاد به صورتش، مبل به پشت خم شد اما بل از اینکه زمین بیفتد بهزاد روی او خیمه زد و مبل را نگه داشت.

_این به خاطر این بود که جدی گفتی.

مشت دوم را حواله سمت دیگر صورتش کرد؛ صدای برخوردش این قدر بلند بود که حس کردم فک منصوری از جا در رفته است. عین فشفشه از جا پریدم و به سمت بهزاد رفتم.

_آروم باش!

سرش با سرعت به سمتم برگشت و با صدای دورگه ای گفت:

_ برو بیرون.

ضربان قلبم بالا رفته بود و داشتم لبم را می جویدم، با این حال محکم ایستادم و گفتم:

_ بهزاد اگه می خوای حرف هاش رو بشنوی باید آروم...

_گفتم گمشو بیرون.

پلک هایم را روی هم فشردم و سعی کردم نلرزم. صدایش انگار از ته جهنم در می آمد، نه این همان بهزادی نبود که به خاطر برادر بودن با مهرداد روی شانه من گریه کرده بود، این بهزادی نبود که من می شناختم، نه آنکه چند روز پیش بوسیدمش.

چشم هایم را باز کردم و محکم گفتم:

_ حق نداری سر من داد بزنی!

دست هایش از دسته مبل جدا شد و کامل به سمتم برگشت و با لحن ترسناکی گفت:

_جدا؟ چطوری این حق رو ازم می گیری؟

قدمی جلو آمد که قدمی عقب رفتم. آب دهانم را به زور قورت دادم و بی توجه به چهره وحشتناکش گفتم:

_می دونم بهت ظلم شده و حالت... حالت خرابه اما، بهزاد...

_اما چی؟!

او جلو می آمد و من عقب می رفتم، نمی دانستم چقدر دیگر می توانستم پیش بروم، نمی دانستم باید چه بگویم و چه کار کنم گیج بودم.

من من کردم.

_ حق نداری با بقیه این طور رفتار کنی، ما فقط ...





_شما فقط همون هایی هستید که وقتی داشتم توی اون یتیم خونه زجر می کشیدم ککتون هم نگزید، اصلا می فهمی توی یه همین جایی بزرگ شدن چه حسیه؟!

قدم دیگری جلو آمد و من عقب رفتم که سرم به دیوار خورد. همان لحظه قلبم فرو ریخت؛ مردی که مقابلم بود هیچ شباهتی به یک انسان نرمال نداشت، هیچ شباهتی به مردانی که در فیلم ها زنان را کنار دیوار گیر می انداختند نداشت او الان، فقط شبیه یک شیطان بود.

یک فرشته سقوط کرده!

همان لحظه فهمیدم این توصیف برای او خیلی زیباتر است، با توجه به دقتی که خدا صرف خلقت این مرد کرده بود، بهزاد می توانست یک فرشته رانده شده محکوم به عذاب باشد.

_می فهمی؟!

با فریاد دومش چهار ستون بدنم لرزید و نگاهم را از او گرفتم و سعی کردم لرزش بدنم را کنترل کنم.

بهزاد با نفرت گفت:

_ می دونی چه حسیه وقتی هر بار می ری دستشویی از ترس به خودت بلرزی؟ تو می دونی چه دردیه وقتی توی دستشویی داری از ترس می لرزی و صدای جیغ و التماس رفیقت رو می شنوی که یه پسر بزرگتر داره اذیتش می کنه؟ تو می فهمی هر روز کتک خوردن چه حسیه؟

کنار کشید و روبه جفتمان فریاد زد:

_ شما دو نفر چه می فهمید وقتی یه بچه آرزوی مرگ کنه، نه اینکه توی اون خراب شده زنده بمونه یعنی چی؟

پوخندی زد و از من فاصله گرفت که نفسم را با ترس بیرون دادم.


romangram.com | @romangram_com