#تئوری_یک_قاتل_پارت_96
_عجب اشتراک نظری.
پریناز
از حرف های بهزاد تا حدودی ماجرا دستگیرم شد، دلم برای این مرد می سوخت.
اسمش چه بود؟ احسان، تازه یادم افتاد که او همکار بهزاد در آگاهی ست؛ فرقی نمی کرد او کیست. چنین اتفاقی برای هر مردی دردناک بود. تصور می کردم اگر به جای او عشق پرهام او را ترک کرده بود چه احساسی می داشت؟!
یک دفعه یاد خودم و بهزاد افتادم بعد از رفتاری که من با او داشتم، او چه احساسی پیدا کرد؟
نتوانستم به گابریل اطلاع دهم؛ به هر حال بهزاد گفته بود قضیه شخصی ست و واقعا فکر می کردم خودمان دو نفر از پس مشکلات احتمالی بر بیاییم اما وقتی با این مرد مواجه شدم.
وقتی بهزاد از دیدنش حیرت زده شد وقتی فهمیدم او همان آرشام منصوری فر است، همان مردی که همکار بهزاد را مسموم کرده بود، تقریبا نفس در سینه ام گیر کرد. اما اوج فاجعه آنجا بود که جزئیات چهره اش را کنار هم گذاشتم و به یاد آوردم که او را کجا دیده ام او همان مردی بود که در بالماسکه به زور با من رقصید.
منصوری به سمت من برگشت و لبخند اغوا گرایانه ای زد.
_خوش حالم که دوباره می بینمتون خانم، البته این بار تنها نیستید!
ابروهای بهزاد در هم رفت و نگاهش بین ما رد و بدل شد که منصوری لبخندش را وسعت بخشید و گفت:
_ پس درست می گن تبریک می گم! بهم میاید، کی فکر می کرد اون پسر بچه ترسیده و شوکه یه روزی همچین بانوی زیبایی نصیبش بشه؟
این بار من بودم که اخم می کردم. او بهزاد را می شناخت؟ یعنی این دو نفر همدیگر را می شناختند؟ چطور؟
بهزاد با تعجب گفت:
_پسر بچه!
_بله خیلی خوب شد که امشب دیدمت، راستش قرار بود فردا بیام سراغت در واقع تو رو برام بیارن.
اصلا متوجه منظورش نشدم. انگار خودش هم این را فهمید که با سر به در اشاره کرد و گفت:
_یه جایی که کمتر سر و صدا باشه حرف می زنیم.
جلو تر از ما از در خارج شد، سریع به سمت بهزاد برگشتم و پرسیدم:
_ قضیه چیه؟ باید چی کار کنیم؟
مردد جواب داد:
_ نمی دونم نگران نباش اینجا امنه!
اینجا امن بود؟ با وجود اینکه می دانست این مرد اینجاست می گفت امن است؟!
پشت سر منصوری فر از سالن خارج شدیم. طراحی خانه عجیب بود. دکورش به گونه روی اعصاب بود؛ رنگ های گرم و سرد طوری ترکیب شده بودند که خیلی تاثیر برانگیز به نظر می آمدند.
منصوری به سمت یکی از در ها رفت، خانه خیلی بزرگ نبود اما تقریبا پر از در بود و این نشان می داد که اینجا اصلا خانه نیست، نه از آن نوع خانه هایی که من دیده بودم.
در را باز کرد و کنار ایستاد تا اول ما وارد شویم؛ با رسیدن به در بهزاد هم کنار ایستاد که من اول وارد شوم. از بین گارد این دو مرد عبور کردم و وارد اتاق شدم.
ست مبل ساده زرشکی و سفیدی داخل اتاق بود که به نظر خیلی راحت نبودند. روی آن ها نشستیم و منصوری بعد از اینکه دکمه کتش را باز کرد و جلیقه ورمه ای رنگ را صاف کرد گفت:
_ خبلی بزرگ شدی بهزاد.
_من شما رو نمی شناسم.
منصوری لبخند زد.
_ من می شناسم، در اصل من تورو زمانی شناختم که هیچ کس یادش نمیاد حتی خودت.
نگاه عصبی بین من و بهزاد رد و بدل شد، از معما خوشم نمی آمد.
منصوری نفس عمیقی کشید و به بهزاد زل زد.
_ تا حالا به این فکر افتادی که چرا حافظه ات رو از داست دادی؟ چرا فقط از یه زمان خاصی رو یادته؟
متوجه معنی جمله اش نشدم، خب هرکس که حافظه اش را از دست می داد فقط از یک زمان خاص به یاد می آورد.
بهزاد با حیرت به او نگاه کرد و با گیجی گفت:
_ تو... تو چی داری می گی؟
منصوری با غرور سر تکان داد.
_پس بهش فکر کردی به من نگاه کرد و ادامه داد:
_ برخلاف خیلی های دیگه که حافظه شون رو از دست می دن، بهزاد از یه جای خاصی رو یادشه توی پرونده اش نوشته شده که قبل از ورود به یتیم خونه حافظه اش رو از دست داده در حالی که اون دقیقا یادش نمیاد کی وارد یتیم خونه شده مگه نه؟
_یعنی چی؟
بهزاد که کلافه شده بود چنگی به موهایش زد و سریع جواب داد:
_توی پرونده نوشته شده من اردیبهشت وارد یتیم خونه شدم در حالی که اولین چیزایی که از یتیم خونه یادم میاد برگ های پاییزی هست که توی حیاط ریخته بود.
_خب شاید یادت رفته؛ قرار نیست که حتما اولین روز رو یادت باشه.
منصوری به جای بهزاد گفت:
_ درسته ولی چند ماه؟ حداقل بین اولین خاطره اش و زمان حضورش پنج ماه فاصله هست، برای کسی که حافظه اش رو به دست آورده این فراموشی چند ماهه خیلی غیر عادیه.
_باشه حالا بگو تو چی می دونی؟!
romangram.com | @romangram_com