#تئوری_یک_قاتل_پارت_95
چند بار پلک زد تا فهمید من همان بهزاد عوضی دروغ گو هستم. این آخرین القابی بود که پشت تلفن به من نسبت داد و گفت که به نفع خودم است که با او تماسی نداشته باشم، اما کی شده بود که من واقعا به فکر منفعت خودم باشم؟ اصولا انسان دوست بودم.
_عوضی...
_عوضی دروغ گو می دونم، اگه می خوای یه چهار تا چیز دیگه ام بنداز دنبالش.
دستی در هوا تکان داد و مقابل او، در سمت دیگر میز ایستادم. پوزخندی روی لب های سرخش نقش بست، الکل بدجوری به بدنش فشار آورده بود.
_این جا چه گ*و*ه*ی می خوری؟
پیک ناتمامش را برداشتم و یک نفس سر کشیدم و وقتی آن را روی میز کوبیدم گفتم:
_ مطمئنا به بدی چیزی که تو می خوری نیست!
جلو آمد تا مشتی حواله ام کند که صدای زنانه اش با وحشت اسمم را صدا زد و احسان و مشت گره کرده اش متوقف شد.
نگاهش به پریناز افتاد و نگاه خشمگین پریناز روی من بود. انگار تازه فهمیده بود چرا وقتی سراغ یک رفیق قدیمی عصبی آمده ام یک زن را با خودم آورده ام، حقیقتا طاقت اینکه احسان را کتک بزنم نداشتم طاقت یک طرفه خوردن هم نداشتم.
_تو دیگه کدوم خری هستی؟
پریناز نگاه چندش آوری به او انداخت و گفت:
_ می ذارمش به پای مستیت! وگرنه...
احسان برایش شاخ و شانه کشید.
_ وگرنه چی کار می کردی ملوس؟
پریناز به چشم هایش زل زد و وبا خشم جواب داد:
_جوری می زدمت که صدات به پشت مخملی گوشات بخوره.
با لذت به جفتشان نگاه می کردم، بدم نمی آمد پریناز احسان را یک دست کتک بزند، این اواخر زیاد از او توهین شنیده بودم اما حیف که احسان هم مبارز قابلی بود و حتی در هنگام مستی ممکن بود به این دختر صدمه ای بزند، این چیزی نبود که بخواهم!
با یک دست بشکن زدم و بین آن دو قرار گرفتم و به احسان رو کردم.
_ طرف دعوات من بودم؛ از کی تاحالا با دخترها سر جنگ می گیری؟
حس می کردم الان است که پریناز لگدی حواله ام کند اما نکرد.
احسان با نفرت لب زد.
_از وقتی که مردهاش ارزش دعوا نداشته باشن.
دست راستم مشت شد اما روی صورتش ننشست، او مست بود من باید رعایتش را می کردم.
_گوش کن احسان اون دختر از اولم زن زندگی نبود، اون دختر قرار نبود مال تو باشه.
یک دفعه احسان فریاد زد:
_ پس قرار بود مال کدوم بی همه چیزی باشه؟!
برای لحظه ای سالن ساکت شد، اما وقتی ما واکنشی نشان ندادیم، فعالیتشان را از سر گرفتند.
با قاطعیت گفتم:
_ اگه دوست دخترت ولت کرده ربطی به من یا اتفاقی که برات افتاد نداره! اگه دختری مردی رو بخواد، تا ته جهنم باهاش می ره نه اینکه تا حال پسره بد شد، دمش رو بذاره رو کولش و بگه تو معلوم نیست تا چند وقت دیگه ای زنده ای بای بای.
مشتش که به صورتم خورد قدمی عقب رفتم. انصافا انتظار چنین قدرتی را از یک مست نداشتم البته اولین باری نبود که انتظاراتم آورده نمی برشد.
با انگشت شستم کنار لبم را با حرکت نمادین پاک کردم، هرچند که خون نیامده بود اما احتمال کبودی وجود داشت.
پوزخندی به احسان زدم و طوری به او مشت زدم که یک متر به عقب پرت شد و دراز به دراز روی زمین افتاد.
این دفعه سر و صدا مدت طولانی تری قطع شد که نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
_همه خوب ببینید؛ این قیافه یه بازنده است که وقتی یه دختر بی خونواده ولش می کنه می ره شب ها تا دیر وقت توی این خراب شده ست و به یادش مست می کنه.
به سمتش خم شدم و با تمسخر گفتم:
_به یاد چی مست می کنی؟ اینکه هر وقت سر ماه بود و حقوق داشتی عشقم از دهنش نمی افتاد و پونزدهم برج به بعد حتی جواب تلفنتم نمی داد؟ اینکه رفیقمون بهش شماره داد و اون گرفت؟ آخه به چی اون فکر می کنی؟
به سمت پریناز برگشتم و گفتم:
_ تو یه زنی، بگو ببینم همچین آدمی ممکنه عاشق یه مرد باشه؟ ممکنه به جز پول چیز دیگه ای براش اهمیت داشته باشه؟
پریناز لب گزید و سرش را پایین انداخت. هر احمقی به خوبی می دانست که عشق احسان یک طرفه و احمقانه بوده است، به غیر از خود او!
نگاه دیگری به او انداختم و با تاسف سر تکان دادم.
_ آدم شو احسان برگرد به واقعیت!
نگاهی با پریناز رد و بدل کردیم و میان نگاه متعجب مرد و زن های اطرافمان به سمت در رفتیم. کاری که باید را انجام داده بودم، احسان را می شناختم و می دانستم که وقتی مستی از سرش بپرد به من زنگ می زند و بعد از اینکه چند تا درشت بارم کرد، دست دوستی می دهد.
دوباره شلوغی فضا برگشت و هرکس مشغول کار خودش شد؛ نمایش های کلوب معمولا زیاد به یاد نمی ماند، این را از روی تجربه دو ساله می گفتم.
_نامدار!
سر جایم ایستادم.
اگر دو سال قبل به دکتر نامدار می گفتی وقتی یک نفر توی کلوب این طور اسمت را صدا می زند، یعنی چه؟ او جواب درستی نمی داد اما اگر از بهزاد امروز می پرسیدی، به تو می گفت که دردسر به سراغت آمده.
من و پریناز همزمان به سمت صدا برگشتیم و با دیدن مردی که چشم های عسلی و موهای لخت داشت، فکم کم زمین افتاد.
قدمی جلو برداشت و لبخند مرموزی زد.
_ انتظار نداشتم این جا ببینمت!
منم همین طور، واقعا انتظار نداشتم دردسر اینجا هم دنبالم باشد! اصلا دوست نداشتم این موقع شب با مردی که احسان را مسموم کرده دیدار داشته باشم.
romangram.com | @romangram_com