#تئوری_یک_قاتل_پارت_94
_یه خبرایی از اژدهای سرخ رسیده.
رادار های مهرداد فعال شد و با دقت نگاهش کردند.
_چی شده؟
کاغذی را روی میز مقابل او گذاشت و گفت:
_یکی از پاتوق های خورده فروش هاشون رو پیدا کردیم.
مهرداد ناامید به نظر می آمد.
_ همین؟ این بود خبر شگفت آورت؟
خندید و گفت:
_ بی طاقت شدی پسر، ببخشید پیر پسر دیگه داره پنجاه سالت می شه.
این شوخی احمقانه ای بود که تازگی ها به دهانش افتاده بود؛ مهرداد از این حرف نفرت داشت او تازه چهل سالش شده بود اما، می ترسید می ترسید پنجاه ساله شود و هنوز مها را پیدا نکرده باشد.
ای کاش قبل از پنجاه سالگی می مرد، اصلا ای کاش همین امسال می مرد. او فقط می خواست قبل از مرگش یک بار دیگر همسرش را ببیند و به او بگوید که هیچ وقت نمی بخشدش. هرچند که خودش هم می دانست نسبت به او دلرحم تر از این حرف هاست!
_کجایی تو؟
مهرداد به خودش آمد و گفت:
_بگو، حواسم با توئه.
عکسی را مقابل مهرداد گذاشت، مردی با موهایی لخت که میان سال بود.
_این همون مردیه که همکار بهزاد نامدار رو مسموم کرد؛ اینم عکسی که چند روز پیش از در اون پاتوق گرفته شده جفتشون یک نفرند.
مهرداد سریع از جا پرید.
_باید بریم اونجا.
داریوش سر تکان داد و گفت:
_ اوکی فقط اینم ببین.
عکس سوم را مقابل مهرداد گذاشت و باعث شد چشم هایش گشاد شود.
_مطمئنا تو بهتر از من می تونی تشخیص بدی این ها کی هستند، این بهزاده، اون یکی هم همون پلیسه ست.
هر دو مرد به هم دیگر زل زدند که داریوش توضیح داد:
_ این عکس امشب گرفته شده، از همون پاتوق خورده فروش ها.
مهرداد بی توجه به او سوییچش را برداشت و گفت:
_ باید خودم ببینم.
بهزاد
همه چیز برایش تازگی داشت، این قدر سرگرم لذت بردن از قیافه متعجب پریناز بودم که یادم رفت حضورمان را با کامران هماهنگ کنم؛ هرچند که خودش را این را می فهمید.
به محض اینکه وارد بار شدیم، دهان پریناز باز تر شد. البته این جا محیط خیلی شایسته ای داشت یعنی با توجه به نمونه های دیگرش شایسته بود. کامران کاملا کنترل همه چیز را به دست داشت. اینجا بیشتر از اینکه شبیه بار یا کلوب باشد، شبیه یک رستوران بین راهی بود که در آن مشروب سرو می شد، پاستور بازی می کردند حتی قمار می کردند اما هر گونه فعالیت وابسته به جنس ممنوع بود.
چشمم به گروهی که در گوشه سالن مشغول رقص بودند افتاد و در ذهن اضافه کردم، به استثنای رقص.
_ما کجاییم؟
پریناز ایستاد و اطراف را با بدبینی از نظر گذراند. در نور زرد رنگ و ملایم سالن به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.
_می شه بهش گفت کلوب، چطور؟
طوری با چشم های گشاد شده نگاهم کرد که انگار من مقابل او لخت ایستاده بودم. البته دقیقا نمی دانم در چنین شرایطی او چه واکنشی می داشت آیا فقط تعجب می کرد؟ سرم داد می کشید که لباس هایم را بپوشم یا شاید...
_تو چرا من رو آوردی اینجا؟ عقل توی کله ات نیست؟ ما اومدیم اینجا که چی؟
به او قدمی نزدیک شدم که خودش را عقب کشید. طوری وانمود می کرد که انگار من به او حمله کردم و بوسیده بودمش.
_ببین پریناز، بهت گفتم قضیه کاریه! اومدیم این جا که یه دوست رو ببینم.
دست به سینه ایستاد و یک من اخم تحویلم داد. وسوسه شدم کمی این عصبانیتش را مسخره کنم اما حیف که وقتم کم بود.
_کدوم دوست؟ نمی شد این آقا رو جای دیگه ای زیارت کنیم؟
_کی گفته آقاست؟
نزدیک بود از شدت شادی منفجر شوم، قیافه اش وای خدا! حاضر بودم روزی سه بار او را با این چهره بر افروخته و شرم زده در حالی که پوست لبش را می جوید ببینم.
یک دفعه به خودم آمدم و سریع حرکت کردم و به او اشاره کردم پشت سرم بیاید. چشم چرخاندم و همه ی میزهای پایه بلند را از نظر گذراندم تا بالاخره قامت بلند و قوزکرده مردی توجهم را جلب کرد.
با دست پریناز را به آن سمت هدایت کردم. وقتی که نزدیک شدیم تازه متوجه شدم وضعش از آنچه که فکر می کردم، بدتر است.
احسان پشت یکی از میز های پایه بلند به تنهایی ایستاده بود و پیک پیک مشروب می خورد. وقتی کامران به من خبر داد که او مدتی است به اینجا می آید، اول باورم نشد.
احسان و عیاشی؟ خلاف او در حد قفل کردن در اتاقش، بدون اجازه مادر محترمش بود.
_حاج خانوم می دونه شازده پسرش شب هاش رو اینجا صبح می کنه؟
البته کلوب تا صبح باز نبود اما برای اینکه دراماتیک تر به نظر بیاید این طور گفتم.
با تاخیر به سمت من و پریناز برگشت. چشم های روشنش به قرمزی می زد و موهایش آشفته بود، حتی آشفته تر از من!
romangram.com | @romangram_com