#تئوری_یک_قاتل_پارت_93
با برخورد چند تقه به شیشه ماشین، رشته افکارم پاره شد و چشمم به پریناز افتاد.
در جلو را براییش باز کردم اما او بی توجه به این در، عقب رفت و از در پشت سوار شد. بدون اینکه به سمتش برگردم فرمان را میان دست هایم فشردم، تکلیفش با خودش مشخص بود؟ یک دفعه عاشق و شیدا و یک دفعه...
کم کم داشتم به این فکر می افتادم که او با من بازی می کند.
_جواب سلام واجبه ها!
از توی آینه به او زل زدم و گفتم:
_من مثل تو با دین و ایمون نیستم.
استارت زدم و سریع حرکت کردم. از قبل آینه تنظیم شده بود و به صورتش مسلط بودم، اما از قصد نگاهش نمی کردم. نمی خواستم نگاهش کنم این دختر داشت روی اعصابم می رفت.
با همه راحت رفتار می کرد، با همه گرم می گرفت؛ با گابریل همکار بود، از مهرداد مراقبت می کردم، جانش را برای پرهام می داد حتی از آرش طرفداری می کرد و دیوانه وار عاشق شاهین بود اما به من که می رسید
آسمان می تپید.
_هنوزم نمی گی کجا می ریم؟
برخلاف همیشه صدایش اذیتم کرد، من واقعا چه جور مرد بی رگی بودم که بعد از این همه بی تفاوتی باز هم ته دلم به او احساس داشتم؟! ای مرده شور این احساسات احمقانه را ببرند احساسات سیری چند؟ در نهایت دختری مثل او سهم کسی می شد که پول داشت، زندگی داشت.
نه علاف خلافکاری مثل من!
مهرداد راست می گفت، گابریل هم راست می گفت انواع و اقسام مردانی که فقط کمی به من نزدیک بودند، می گفتند که ما مرد عاشقی نیستیم مرده شور عشق را ببرند، نکبت عذاب آور!
_با تو بودم ها.
_شعور نداری که بفهمی وقتی کسی جوابت رو نمی ده یعنی دیگه سوال نپرسی؟!
بدون اینکه نگاهش کنم، دیدم که گونه هایش سرخ شد سرخ تر از قبل بالاخره آرایش کرده بود.
این شیطان مونث حاضر جواب بود.
_چته تو؟ چرا یهو پاچه می گیری؟!
از توی آینه نگاهش کردم و گفتم:
_به پر و پام نپیچی پاچه نمی گیرم.
شاکی نگاهم کرد.
_من فقط یه سوال پرسیدم.
_قبلا هم صد بار پرسیده بودیش. پس این قدر کشش نده، چون حوصله ندارم.
یک دفعه عین دیوانه ها فریاد زد:
_ بزن کنار می خوام پیاده بشم.
بی توجه به او سرعتش را بیشتر کردم، تقریبا چیزی به مقصد نمانده بود. پریناز دوباره گفت:
_بهت می گم بزن کنار!
نیم نگاهی به آینه انداختم.
_بشین سر جات الان می رسیم.
جیع کشید:
_من نمی خوام با تو بیام.
فریاد زدم:
_منم می خوام تو خفه شی.
صدای من به او قالب شد، طوری که با چشم های گشاد شده نگاهم کرد و سریع دستش به سمت دستگیره رفت و قبل از اینکه بتواند در را باز کند، من در ها را قفل کردم.
برای فرار کردن از دست من حاضر بود از ماشینی ک سرعت هشتاد کیلومتر داشت پایین بپرد؟ این قدر وحشتناک بودم؟!
ماشین را توی کوچه پشتی پارک کردم و با پریناز به سمت خانه کامران رفتیم. همسایه هایش هم اداری بودند و این تایم از شب کسی این اطراف نبود و این بهترین مکان برای یک بار غیر رسمی بود.
ورودمان را از دوربین ها دیده بود و در را برایمان باز کرد. هر دو وارد شدیم و از عرض خانه عبور کردیم. نگاه پریناز روی وسایل لوکس خانه می چرخید و از ترکیب و رنگ آمیزی خانه تعجب کرده بود. حق داشت، واکنش من هم برای اولین بار همین بود.
به در سمت دیگر خانه رسیدیم، دری که در اصل باید به حیاط باز می شد اما، اینجا پشت این در ها یک مینی بار قرار داشت.
سوم شخص
مهرداد پشت میزش نسته بود و مثل تمام دو ساعت قبل به دیوار سفید مقابلش خیره شده بود.
فکر می کرد، به همه چیز به بازگشت مادر بهزاد، حرف های باده، رفتار دایان وبا ارتباط همه این ها با اژدهای سرخ!
اگر می توانست حتما خودش وارد این باند می شد اما حیف که او را عین گاو پیشانی سفید می شناختند. مهرداد در دنیای زیرزمینی خیلی معروف بود حتی کله گنده ها هم، حداقل یک بار ضرب شستش را چشیده بودند.
با باز شدن اتاق سرش را بلند کرد. داریوش همکار قدیمی و رفیق مورد اعتمادش.
لبخندی زد که داریوش سریع گفت:
_ ام ببخشید حواسم نبود چراغ روی در قرمزه.
مهرداد دستی به صورتش کشید و گفت:
_ اشکالی نداره، بیا تو چی شده؟
داریوش داخل آمد و روی میزش خم شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com