#تئوری_یک_قاتل_پارت_92
در حالی که حواسم به در اتاق بود، با گیجی پرسیدم:
_ کجا؟
_گفتم که می خوام ببرمت یه جایی میای؟
یک دفعه از دهانم پرید و گفتم:
_ نیلوفر رو ببر.
ابتدا تعجب کرد و بعد سریع خودش را کنار کشید.
_نیلوفر؟
لب گزیدم و ماندم که چطور این گند کاری را جمع کنم. پیش خودش چه فکر می کرد؟ اول که او را بوسیدم و حالا داشتم مثل همسر چند ساله اش رفتار می کردم!
_ام... منظورم، چیزه... همون دختره همون که باهم توی بالماسکه بودید.
اخم هایش در هم رفت و مشکوک نگاهم کرد، به نظرم داشت بو می برد که من حرف هایش را شنیده ام و این نگران کننده بود.
_فقط چون توی بالماسکه بودیم این رو می گی؟ اونم یه دفعه و الان؟! بعد از دو هفته؟!
آب دهانم را به سختی قورت دادم دنبال چرندی گشتم تا حواسش را پرت کنم؛ اما گیج کردن او به این آسانی نبود.
وقتی دید من سکوت کرده ام گفت:
_ حس می کنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اته پریناز.
تقریبا لبم را جویدم و با تردید به سمتش برگشتم، در چشم های درشتش تردید موج می زد.
_چی می گی تو؟ کاسه و نیم کاسه کدومه؟!
خواستم بلند شوم که دستم را کشید و مرا به کاناپه چسباند، ضربان قلبم دوباره بالا رفت. اگر بهزاد می فهمید من چه کاری را قبول کرده ام اگر می فهمید دارم به او خیانت می کنم.
_حس می کنم داری من رو می پیچونی!
پوزخندی زدم و لرزان گفتم:
_ تو کی هستی که بخوام بپیچونمت.
فشاری به مچ دستم داد که چند بار پلک زدم. یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_بگو قضیه چیه؟
مکثی کردم، بعدا باید بابت تمام دروغ هایم از او عذرخواهی می کردم.
_من... من فقط می خوام من رو ببخشی؛ همین!
_این قدر مشتاقی که برای این بخشش هر کاری می کنی؟!
هر کاری مشخصا به آن بوسه اشاره داشت. خدا مرا بکشد که خودم را در این بدبختی قرار دادم.
جوابش را ندادم و او به من خیره ماند، تا اینکه بعد از چند ثانیه فشار دستش برداشته شد و بلند شد و به سمت در رفت؛ حرکاتش شتاب زده بود و این مرا متعجب کرد.
_به هر حال من اصلا آدم بخشنده ای نیستم؛ اگه می خوای ببخشمت باید حسابت رو تصویه کنی قرار امشب هم جزوشه.
به سمتش رفتم و گفتم:
_کجا؟ چرا می ریم؟
_کجاش رو بعدا می فهمی، گفتم که می خوام تنها نباشم دارم روی مونث بودنت حساب می کنم آخه اینی که می ریم سراغش یه جورایی به خونم تشنه ست.
باید از زیر زبانش می کشیدم کجا می خواهد برود، برای امنیت خودش بود بر خلاف تصور او خیلی ها به خونش تشنه بودند.
_آخه کجا؟ چرا مخفیانه؟ خطر ناکه!
سرش را با کلافگی تکان داد و گفت:
_ فقط این لباس هات رو عوض کن و یه چیز اسپرت بپوش در ضمن خودم میام دنبالت، کسی نباید از اهل خونه بفهمه کجا می ری.
شانه بالا انداختم:
_اگرم بگم کسی باور نمی کنه.
در حالی که سرش را از بین در داخل می آورد چشمکی زد و گفت:
_ راست می گی برای همه پیش نمیاد که با یه روح بیرون برن!
بهزاد
ماشین را نگه داشتم و به ساعت ماشین نگاهی انداختم. از هشت گذشته بود و زیاد با اینکه پریناز قرار است خودش تا سر کوچه اصلی بیاید حال نمی کردم.
موبایلم را برداشتم و به کامران زنگ زدم، اطرافش آن قدر شلوغ بود که صدایش را به زور می شنیدم.
_جونم داداش؟
_ما توی راهیم همه چیز ردیفه؟
خندید و گفت:
_ ردیفِ ردیف، سوژه هم رویت شده.
پوزخندی زدم و گفتم:
_جوری خدمتش برسم که تا دو روز گیج باشه؛ تلافی اون بیست و چهار ساعت رو سرش پیاده می کنم.
_هر چی آقا بگه فعلا.
قطع کرد. گوشه موبایل را به لب هایم چسباندم و به فکر فرو رفتم. یعنی پریناز وقتی می فهمید امشب چه اتفاقی میفتد چه واکنشی نشان می داد؟!
romangram.com | @romangram_com