#تئوری_یک_قاتل_پارت_91
بهزاد خندید و گفت:
_ من حواسم به خودم هست، تو حواست به کارت باشه؛ در ضمن تنها نمی رم.
بهزاد مکث کرد و من دوباره در افکارم غرق شدم؛ آن شب او و نیلوفر از شخص دیگری حرف می زدند و بهزاد دائما تکرار می کرد که به نیلوفر علاقه ای ندارد اما...
« _من دوستت دارم
_ من ندارم، نیلوفر تمومش کن من قلبم یه جای دیگه مونده سهم تو نیست!
نیلوفر خشمگین شد.
_پس سهم کیه؟ اون عوضی که دست رد زد به سینه ات؟
بهزاد با تاکید جوابش را داد
_ سهم همون عوضی که دست رد به سینه ام زد! »
کدام عوضی را می گفت؟ چه کسی دست رد به سینه بهزاد زده بود؟ چه کسی می توانست این کار را بکند؟ چه کسی جز...
چه کسی جز احمقی مثل من؟!
ناگهان چیز گرمی به صورتم خورد و بدنم مور مور شد، ضربان قلبم از آنچه که استنتاج کرده بودم محکم می کوبید و داشت از سینه ام بیرون می زد. گرما به صورتم نزدیک تر شد و این بار تنفسم سریع تر شد.
_پریناز؟
چیزی درون قفسه سینه ام فرو ریخت و چشم هایم بی اختیار باز شد و پلک هایم گشاد شدند.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم، فقط چند میلی متر با صورتم فاصله داشت و تیله های سبزش دقیقا به چشم هایم خیره بود. نفس های داغش به صورتم می خورد و موهایم را از صورتم تا نوک پایم سیخ می کرد.
_حالت خوبه؟
نگاهم روی لب های برجسته و پر رنگش افتاد که خیلی از گونه ام فاصله نداشتند. چه می پرسید؟ چه می خواست؟ من اصلا درکی از حرف هایش نداشتم، فقط می خواستم
می خواستم کاری که ده روز پیش انجام داده بودم را تکرار کنم اما، با بخورد انگشتانش به مچ دستم سریع به خودم آمدم و صاف روی کاناپه نشستم.
_اوهو، چته دختر؟ جن زده شدی؟
نفس نفس می زدم؛ او نمی فهمید نباید به یک دختر غریبه این قدر نزدیک شود؟ به دختری...
قلبش سهم او بود!
جمله اش دوباره در ذهنم تکرار شد و با دستم گلویم را گرفتم؛ انگار یک کلاف کاموا داخلش گیر کرده بود و نمی توانستم حرف بزنم.
مقابلم زانو زد و با دقت نگاهم کرد، چهره اش کاملا جدی شده بود.
_ پریناز حرف بزن. چته؟ بگو چه مشکلی داری؟
_من فقط شوکه شدم.
با اخم نگاهم کرد و یک دفعه زد زیر خنده، بلند شد و همان طور که قاه قاه می خندید شروع به قدم زدن کرد. با اخم نگاهش کردم که به حالت نمایشی اشک گوشه چشم هایش را پاک کرد و گفت :
_ببخشید اما قیافه ات خیلی باحال شد، یه دفعه وای خدا! یه دفعه از جا پریدی و ... شرمنده واقعا.
همچنان داشت می خندید. دست هایم مشت شدند، چه مرگش بود؟ به جای اینکه حواسش به من باشد این طور رفتار می کرد؟!
_بس کن!
یک دفعه ایستاد و خنده اش ماسید و با تعجب نگاهم کرد.
_خشم بچه گربه؛ ببخشید ماده ببر منظورمه.
طلبکار نگاهش کردم.
_ می شه اینجا باغ وحش درست نکنی؟
متفکر سر تکان داد.
_ درسته، راستی اومده بودم که به یه جایی دعوتت کنم.
یکی از ابروهایم را بالا انداختم.
_کجا؟
_امشب قراره برم یه جایی که نمی خوام تنها باشم؛ نمی تونم کسی رو با خودم ببرم، تو بهترین گزینه ای.
این حرف دو معنی داشت یا اینکه مرا جز کس حساب نمی کرد، یا کلا امروز از دنده دیگری بلند شده بود؟!
_تو نمی دونی توی این شرایط نباید کاری بدون هماهنگی انجام بدی؟
کنارم نشست و من کمی خودم را کنار کشیدم، لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت:
_ کار شخصیه.
_من چرا باید توی کار شخصی تو دخالت کنم؟
یک دفعه به سمتم خیز برداشت و من بی اراده روی دسته صندلی خوابیدم که او هم روی من خیمه زد و گفت:
_تو یکی از خصوصی ترین کارای ممکن رو با من انجام دادی.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم و بیشتر داخل کاناپه فرو رفتم و گفتم:
_ ممکنه یکی بیاد بکش کنار! یکی از ابروهایش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:
_ بهتره امیدوار باشیم نیاد نگفتی، میای یا نه؟
romangram.com | @romangram_com