#تئوری_یک_قاتل_پارت_90
با حیرت به گابریل که روی سرم ایستاده بود نگاه کردم. واقعا گیج شده بودم و نمی دانستم جریان از چه قرار است؛ قلبم آن قدر محکم می کوبید که لباسم می پرید و شقیقه هایم نبض گرفته بود.
بعد اولین را مطرح کردم:
_چه غلطی کردی؟
چشمم به تیغ که روی زمین بود، افتاد و سریع ادامه دادم:
_کدوم احمقی به این تیغ داده!
گابریل بی رمق دستش را جلو آورد و مرا از روی از زمین بلند کرد، سپس با لحن خشکی گفت:
_ من دادم، مشکلیه؟
با چشم از حدقه در آمده نگاهش کردم.
_ زده به سرت؟ داشت من و می کشت!
_دیدی که نذاشتم فقط باید از یه چیزایی مطمئن می شدم.
با اخم نگاهش کردم، از چه مطمئن می شد؟ اینکه یک روانی دخل مرا می آورد؟ خب حتما می آورد.
_از چی؟
خیره نگاهم کرد و گفت:
_ تو قیافه دایان رو یادت میاد؟
_نه اما...
سر تکان داد و به سمت در اتاق رفت.
_ اما آشناست، اون هم نسبت به تو واکنش نشون می ده این یعنی چی؟
_یعنی چی؟
دنبالش راه افتادم و هر دو پشت در ایستادیم، به سمتم برگشت و توضیح داد:
_دایان توی بچگیش مورد آزار قرار گرفته و دچار این اختلال شده، این یعنی هر زمان که دوباره یه نشانه ای از اون شرایط ببینه به شخصیت دومش برمی گرده دایان خیلی وقته که دیگه این طوری نمی شد اما به محض اینکه تورو دید، بعد از مدت ها دوباره اختلالش شدید شد تو یه نشونه از بچگی اونی.
_این یعنی...
در اتاق را باز کرد و گفت:
_ از اونجایی که جفتتون هم سن هستید، معنیش اینه که توی گذشته شما یه اشتراکی هست.
سر تکان دادم و متفکر نگاهش کردم، احتمالش بود هرچند که زیاد قابل قبول نبود.
_من نمی دونم می دونی یا نه، اما...
_حافظه ات رو از دست دادی می دونم برای همینه که قراره هیپنوتیزمت کنم.
فصل پنجم
پریناز
همان طور که کارتابل و پروفایل ها را تحویل ایستگاه پرستاری می دادم موهایم را مرتب کردم.
_دیگه کسی نمونده خانم احمدی؟
سر پرستار که حدودا چهل ساله بود، لبخندی به قیافه ی خسته ام زد و گفت:
_نه خانم دکتر، بهتره بری استراحت کنی.
متقابلا لبخند زدم.
_ چشم، در ضمن من دکتر نیستم!
هر دو خندیدیم و پشت به او به سمت ساختمان اداری رفتم.
تقریبا بعد از سال ها تخصص گرفتن در این رشته داشتم در یک محیط واقعی کار می کردم آنقدر با جرم و جنایت سر و کله زده بودم که داشت یادم می رفت اصلا چه خوانده ام و این اواخر کار کردن در آن دفتر مشاوره مسخره و سر وکله زدن با نوجوان هایی که درس نمی خواندند یا تمرکز نداشتند یا سر پول با پدر و مادرشان به توافق نمی رسیدند، داشت دیوانه ام می کرد.
از تونل شیشه ای بین دو ساختمان عبور کردم؛ تقریبا عصر شده بود و آفتاب داشت غروب می کرد، نور خورشید محو شده در افق از سقف شیشه ای روی کف پوش ها افتاده بود و سالن را تقریبا قرمز کرده بود، فضای زیبایی بود به خصوص اینکه نیمی از خورشید هنوز در آسمان آبی پیدا بود و ابر های صورتی تکه تکه در آسمان پخش بودند.
وارد قسمت اداری شدم و مستقیم به سمت اتاق خودم رفتم، خب در واقع اتاق مخصوص روان شناس ها که در هر تایم فقط دو نفرمان اینجا بودیم و بقیه توی بخش مشغول کار بودند.
وقتی در اتاق را باز کردم، خدا خدا می کردم، یاسمن همکارم، داخل اتاق نباشد تا با خیال راحت بتوانم رو کاناپه نرم و دلپذیر ولو شوم.
انگار خدا صدایم را شنید که اتاق را کاملا خالی یافتم لبخند خسته ای روی لب هایم نقش بست، روپوشم را در آوردم و روی صندلی انداختم و سریع روی کاناپه ولو شدم و نفس عمیق کشیدم. چشم هایم را بستم و هر چه بیشتر خودم را به استفنج ها چسباندم و ناله ای از سر آرامش سر دادم.
نه روز از شروع به کارم گذشته بود و در این نه روز هر بار که بهزاد را می دیدم سعی می کردم به یاد نیاورم که بوسیدن لب هایش چه احساسی داشته است، سعی می کردم گناهی که انجام داده ام را فراموش کنم اما این اواخر نگاه کردن به او هم گناه شده بود. تقریبا داشتم به این نتیجه می رسیدم که او جذاب ترین مردی ست که تا به حال دیده ام.
صدای جیر جیر در اتاق بلند شد و قبل از اینکه بتوانم بلند شوم صدای مردانه ای را شنیدم.
_ببینم تو گاگولی چیزی هستی؟
با شنیدن صدای گیرا و بم بهزاد تقریبا به کاناپه پرس شدم، او اینجا چه کار می کرد؟
در اتاق را بست و شروع به قدم زدن کرد، صدای وزوزی شنیده می شد و گمان کردم که با موبایل حرف می زند؛ همچنان چشم هایم را بسته نگه داشتم و خودم را به خواب زدم.
_کجای کلمه محرمانه برات نا مفهومه نیلوفر؟ مهرداد و بقیه به اندازه کافی درگیری دارند.
مهرداد و بقیه؟ منظور چه بود؟ صبر کن ببینم اسم همان دختره را گفت؟ نیلوفر؟ همانی که ...
منظره آن شب نفرت انگیز دوباره در ذهنم تکرار شد و خونم جوشید. بهزاد از بوسه من تعجب کرده بود آن وقت می گذاشت آن طور توسط یک غریبه لمس شود؟ یک غریبه، مگر من آشنا بودم که این حرف را می زدم؟
romangram.com | @romangram_com