#تئوری_یک_قاتل_پارت_89

دست به سینه به فرشاد زل زد که پا روی پا انداخته بود. فرشاد شانه بالا انداخت و بی تفاوت گفت:

_دوست نداره به روش بیارم.

دایان تقریبا به هوا پرید.

_ هاها، پس از قبل هم دیگه رو می شناختید اما، دوست صمیمی نیستید نه؟

_نه می شه مثل بچه آدم بشینی سر جات و شبیه یه بزرگسال رفتار کنی؟

یک دفعه خشکش برد، واقعا رفتارش روی اعصابم بود اما انگار نباید به روی می آوردم. لب هایش را به هم فشرد و بدون هیچ حرفی روی کاناپه نشست و پاهایش را در سینه جمع کرد و به زمین خیره شد.

با شگفتی به حرکاتش نگاه کردم، برای گرفتن اطلاعات به سمت فرشاد برگشتم که دیدم با یک من اخم به من زل زده.

لب زد:

_ازش عذر خواهی کن!

چشم هایم گرد شد، چراعذرخواهی؟ من واقعا حق داشتم او زیادی بچگانه رفتار می کرد!

و بعد فهمیدم که کارم احمقانه بوده. دایان هرچند که تحصیل کرده و باهوش بود اما، هنوز هم یک بیمار روانی بود.

بلند شدم و به سمت کاناپه او رفتم و با فاصله نشستم، چند بار من من کردم و بعد گفتم:

_ عذر می خوام، اینحا جلسه مشاوره توئه باید راحت باشی.

پوزخندی زد و صاف نشست، سرش به آرامی به سمتم چرخید دقیقا همین لحظه بود که فهمیدم این همان دایانی نیست که تشرش زده بودم.





با صدای دو رگه ای گفت:

_درست فکر می کردم دقیقا عین خودشی!

با گیجی نگاهش کردم که یک دفعه به سمتم خیز برداشت و گردنم را گرفت و فشار داد، با چشم های گرد شده نگاهش کردم که بلند خندید.

_ چشم هات، چشم های آشغالت هم رنگ اونه، اونم مثل تو عوضی بودا ولی تو جوون تری.

یک دفعه فریاد زد:

_اون کفتار پیر هنوز داره شکار می کنه ولی تو جوونی.

دستش را بالا برد که مشت محکمی حواله ام کند که ماهرانه جا خالی دادم و خودم را کنار کشیدم و ایستادم و او هم با من ایستاد. چشم هایش قرمز شده بود و نفس نفس می زد، طوری که پره های بینیش تنگ و گشاد می شد.

برای کمک به گابریل نگاه کردم که دیدم مشتاقانه ما را می پاید.

_داری چه غلطی می کنی؟

شانه بالا انداخت و بدون اینکه جوابم را بدهد رو به دایان پرسید:

_بهزاد رو از کجا می شناسی؟

دایان مثل یک حیوان وحشی به او نگاه کرد و سریع به من زل زد.

_پس اسمش بهزاده!

قدمی جلو برداشت که من قدمی عقب رفتم. دایان خرناس کشید و گفت:

_ فقط می دونم این حروم زاده همونیه که من و به این روز انداخت!

به سمتم خیز برداشت و حماقت کردم که ایستادم، باید فرار می کردم اما من روی مهایت دفاعیم حساب کرده بودم و ولی تمام این مهارت ها روی یک انسان معمولی جواب می داد، نه یک افسار گسیخته!

خواستم ضربه اش را با دست دفع کنم اما طوری به سینه ام ضربه زد که تقریبا از زمین کنده شدم و چند متر آن طرف تر روی زمین افتادم. دایان با قدم های بلند به سمتم آمد و دوباره خرناس کشید؛ لب هایش از روی دندان هایش کنار رفته بود و او را شبیه به یک حیوان درنده کرده بود.

_تو... تو حروم زاده ی همون زنیکه ای هستی که عمر من و تباه کرد، همون بی همه چیز.

_اصلا خودت چه آشغالی هستی؟

به سمتم خیز برداشت که سریع خودم را تکان دادم و کنار کشیدم، او که هوا را چنگ زده بودتا خواست به خودش بجنبد، دستش را پیچاندم و به سینه محکم به زمین کوبیدمش.

_حالا بازم رجز خونی می کنی؟

خندید، خندید و این مرا بیشتر حرص داد؛ ناگهان صدای همین خنده ها در گوشم پیچید و حواسم پرت شد. من و پسربچه ای با هم در یک باغ بودیم و او ...

به محض اینکه دستم شل شد، خودش را رها کرد و جایمان عوض شد. روی سینه ام نشست و فاتحانه لبخند زد، هر دو از این تقلا نفس نفس می زدیم و خضمگین بودیم.

سرش را جلو آورد و با لحن عجیبی گفت:

_ تو هیچ وقت به چیزی که می خوای نمی رسی.





_می دونی من چی می خوام؟

با زانویش دوباره به سینه ام فشار آورد که با خشم به گابریل نگاه کردم که حالا پشت سر دایان سر وا ایستاده بود و به ما زل زده بود؛ داشت چه غلطی می کرد؟

دایان دوباره خرناس کشید و این دفعه گفت:

_ آره اما، اون نمی ذاره نافت رو با بدبختی بریدند نمی ذاره یه آب خوش از گلوت پایین بره.

تقریبا فریاد زدم:

_ کی؟

برق تیغی که از جیب شلوار پارچه ای اش در آورد، مثل خاری درچشمم فرو رفت. همین که تیغ را برای زدن رگ گردنم پایین آورد فریاد کشید:

_ پدرم.

چشم هایم را بستم و منتظر یک درد شدید ماندم اما فقط صدای ناله شنیدم و بعد فشار پاهایش از روی تنم ب داشته شد و دایان بی حال روی زمین افتاد. سورنگ آماده هنوز داخل گردنش بود و او بی هوش افتاده بود.


romangram.com | @romangram_com