#تئوری_یک_قاتل_پارت_88
_ داره دیر می شه.
شانه ام از پشت کشیده شد و گابریل گفت:
_ باید بریم یه جای دیگه دایان اونجاست.
بی هدف دنبالش راه افتادم و خیلی زود به یک در چوبی کرم رنگ رسیدیم و گابریل آن را باز کرد و وارد شدیم.
داخل اتاق دو کاناپه آبی رنگ روبروی هم بود و وسط آن دو میز پلاستیکی اما شیکی قرار داشت، که روی آن دو بطری آب معدنی و لیوان قرار داشت.
دایان روی یکی از کاناپه ها نشسته بود و پرستار مردی، کنارش نشسته بود.
به محض دیدن ما لبخند زد و بلند شد.
_به به دکتر اسدی عزیز! حالت چطوره؟
گابریل لبخند ساختگی زد و با دایان دست داد و با سر به پرستار اشاره کرد.
_ می تونید برید، ممنون.
پرستار سر تکان داد و از اتاق خارج شد، دایان بالاخره به من نگاه کرد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
_ قراره دوباره بازجویی بشم؟
_نه من...
گابریل ادامه داد:
_ایشون از پزشک های جدید اینجا هستند.
دایان چشم هایش را ریز کرد.
_ جالبه خوشبختم.
خواست با من دست بدهد که چشمش به کبودی انگشتانم افتاد و با حیرت پرسید:
_ کی این کارو باهات کرده؟
دستم را در دستش گرفت و گفت:
_ حیف این دست زیبا نیست؟
ابروهایم تا روی پیشانیم بالا پریدند، تازه یادم افتاد افرادی مثل او از اعمال شخصیت دیگرشان خبر نداشتند، او احتمالا آن ملاقات را تا زمانی که با من دست داده به یاد می آورد.
من و گابریل روی کاناپه روبرویش نشستیم که دایان نخودی خندید و رو به گابریل گفت:
_ دکی جون چرا همه همین فکر رو می کنند؟
با تعجب نگاهشان کردم که دایان توضیح داد:
_تحسین زیبایی های بدن انسان ربطی به جنسیت نداره؛ معمولا بقیه فکر می کنند من همجنسگرا هستم اما، خب این طوری نیست.
تازه متوجه شدم که تعجب مرا اشتباه تعبیر کرده است دایان مرد عجیبی بود!
یک دفعه دست به سینه شد و گفت:
_ خب؟ امروز قراره روی چه موضوعی کار کنیم فرشاد؟
اسم کوچک گابریل فرشاد بود، قبول دارم که گیج کننده است اما به نظر می رسید گابریل هم جز راز های فراوان سازمان مهرداد بود.
_صحبت می کنیم، موضوعش با تو.
دست هایش را بهم کوبید و مشتاقانه گفت:
_ خب بیاید در مورد این خوشگله پسر حرف بزنیم، فرمودی اسمت چیه؟
_نگفتم.
خیلی خشک این جمله را گفتم و با وا رفتن قیافه دایان تصحیح کردم:
_ هنوز نگفتم!
سر تکان داد.
_خب الان بگو، بگو راحت باش بذار برسیم به جاهای باحال بحث.
نیم نگاهی به فرشاد انداختم.
_بهزاد نامدار، پزشک عمومی ام.
دایان متفکر سر تکان داد:
_صحیح چند سالته؟ البته ببخشید که سوالات خصوصی می پرسما، خانما معمولا در مورد سنشون حساس هستند چرا دارم چرت و پرت می گم واضحه که تو یه مردی.
با تعجب نگاهش کردم، این مرد اصلا شبیه دایانی نبود که قبلا دیده بودم. چرا این قدر ...
_سی و یک سالمه، خب؟
از کاناپه بلند شد و شروع کرد به قدم زدن، تمام مدت به من زل زده بود و نمی دانستم این بحث به کجا می کشد؛ این وسط از نقش منفعل فرشاد عصبی بودم.
_عجیبه یه مرد به سن تو، با تحصیلات تو، میاد که توی یه تیمارستان کار کنه خب تا اینجاش که عادیه اما، تو از اینجا متنفری مگه نه؟ حس آشنایی بهت می ده.
دهانم باز مانده بود او چطور این را تشخیص می داد؟ چرا حس می کردم چیزی را در مورد او نمی دانم؟!
_چطور می تونی همچین چیزی بگی؟
ثابت ایستاد و کوتاه خندید.
_ از واکنش و رفتارت، فرشادم این و می دونه، مگه نه؟ بهش نگفتی؟!
romangram.com | @romangram_com